82
از پنجرههای بسته
گلها را نمیبینم
نمیبینم که رفته ـ آمده آیا
تو آزادی
نمیبینم که در کدام بهار مُردی
فقط گلی را میبینم
که عبور کودکی شکستهاش
و باغبان عبوسی
مرا نشان میدهد
81
هنوز
پائیز نشده
برگهای زرد ریخته را میسوزانند
یادمان باشد
تا بهار باید
بر شاخهی درختها بمانیم
80
میگویی: میخواهم بمیرم
ندانستی از آن پیشتر
من بیشتر
دردستهای باد
کنار آب، در ریهی بیجار
در آواز کّلکافیس
بر ساحل پوسیدهی چمخاله
در دام گستردهی خالی
آغوش زنی که نبوده
بود
یادگار زائویی رفته
مرده بودم
صفحه اصلی
اشتراک در:
پیامها (Atom)