100

آفتاب امروز
رنگ انارستان‌هایی را دارد
که سرخی غروب را به‌بازی گرفته‌اند
وقتی
چشم‌های تو
هر صبح
در قلب من گشوده می‌شود
بارویی بایدت
تا بیدارم نگاه دارد
خشت خشت نگاه تو
وقتی
از میان گریه‌های من طلوع می‌کنی
تا میان آب و آتش بمیرم
و این بازی هر روزه است.

99

خوش‌آمدی اندوه
در حال مرگ بودم
غمی که سوغات آوردی
شادم کرد

98

آسمان آبی است
تو می‌نوشی
تاب نمی‌آورد نگاهم را
چتری
چاک می‌زند چشم
که به آسمان دوخته‌ام

97

هوای این‌جا دارد
دلم کنار نمی‌آید بی‌تو
دستم به کاغذ نمی‌برد شعری

شاعرم
شعرهای تو را می‌خوانم

96

تو می‌دانی
اسب با پرش از مانع رد نمی‌شود
تحقیر می‌شود
و تماشاگران مست
هر بار
برای سواری دست می‌زنند
که شلاق را محکم‌تر فرو ‌آورد

تو می‌مانی
میان میدان‌هایی
که با شتک‌هایی سرخ
هاشور می‌خورند
و مسابقه‌ای هم
حتا در میان نیست.

95

سر به زیر
کنار هم نشسته‌اند
چهار مرد
و با نگاهشان
کفش‌های هم را
واکس می‌زنند

یا از هم نهان کرده‌اند
که هشت‌پای پلیدی
درونشان لانه کرده است.

94

در اوراقی میان
حرف‌های بهرام بیضایی
عکسی از وایدا
شعری از شمس
به شیرینی عسل در چای
نشسته‌ام
یکی فریاد می‌زند:
رُبِّ بزرگ چند است؟

به دنیا می‌آیم
گریه‌ام می‌گیرد
روزنامه را کنار می‌گذارم
و منتظر می‌مانم
یکی از قصابی مقابل دکان بیاید
بند نافم را ببرد.

93

پشت هر میزی
نیاز به سخن گفتن نیست
خوراک زبان می‌خوریم
و فراموش می‌کنیم
گاو بیچاره ماغ می‌کشد