92

این آشیانه‌ی تو نبود
که بر آن نشسته‌ای پرنده
این منم
ممنون که قلبم را نوازش کردی
و آزادی‌ام را
بر منقارت بردی

91

چشم که باز کند
کلاغ
نقطه‌ی روشن ِ مشکوکی
فقط
شب را مکدَّر می‌کند

90

قطار ِ سیاهی است در تونل؟
یا تونل ِ تاریکی
که قطار، راه گم می‌کند؟!
...
نگاه می‌کند
کلاغ ِ چشم سفیدی
که فیلسوف شده‌است

89

این خستگی
کُشنده
بهانه است
از تمام ِ راه‌های سخت گذشتن
وقتی که راهی نیست
تمام ِ فریادها را
همراه
وقتی که سکوت است
و هیچ دیگر...
جز این خستگی
که می‌کُشدِمان
وقتی
که زندگی نیست.

88

چگونه است
که تو بی‌من زنده‌یی
و من با تو هم
هزار بار می‌میرم؟

87

روباه
مثل کودکی گم شده‌ی تو بود
سیاه، مثل دیدن من
شبیه خوان غم همیشه که هست
دروغ نمی‌گفت
هنوز شب نشده کلاغ‌ها گم می‌شوند
من می‌مانم
نگاهی که پی‌جوی توست
تویی که شکارچی روباهی

86

تو اهل کجایی؟
اهلیِ تو من
وقتی نگاهی
پر می‌کشد
آن‌جا که تو ایستاده‌ای
تا جایی که
باید باشم!

85

همه که مثل ما نبودند
نيامده مرده باشیم.

همه‌جايی که اينجا نيست
رفتارمان را از ياد ببريم
و برگرديم سر جای اول‌مان

به برادر لاشه‌خوار بگو
سهمی که از جنازه‌ی مادر دزديد
از ما در برده بود
منقار کجش را وقتی
برای تقسيم عدالت به هوا بلند کرد.

همه که مثل شما
لاشخورهای پير
مهمان ِ مرگِ ما نمی‌شوند.

84

دامون را برف گرفته است
دامنت اما بهاری
تو قله‌اش

پس برفی بی‌امان
کوه قامتی
که می‌بینم‌اش

83

امان بریده غم
من تنهایم و تنها
یاد تو
سایه‌یی
که نگاهم می‌کند
و غم باز می‌ماند