کارِ روزِ کارگر

زنده ماندن را که
جان می‌دهی به جای نان
مجبوری.
اگر خسته‌گی‌ات، فریادی حتی
کارگر نیفتد و
جان به در نبری
گرسنه بمانی و
هر روز تن به کار دهی
یا بیگاری...!
که خانه نداری و سقفی
برای زندگی، گورخوابی!

روزِ تو
روزِ کار
روزِ تو کارگر نیست
کارِ تو روزی‌ست
که جان می‌کاهد.
به مزد که چشم داشته باشی
فرقی نمی‌کند کجا چه نامی؟!
که مزدوری مجبوری
تا زنده بمانی.

روزِ کارگر هم دیگر کارگر نیست.
و خانۀ کارگر
خانۀ کارگر نیست.
صاحبخانه، دزدی‌ست با چراغ
مزد می‌گیرد که از مزد تو بکاهد
باور نکن
نامش را هم از تو دزدیده است.
که مزدِ هیچ کاری
برایِ زندگی، کافی نیست.

چنین تا چند
می‌توانی زنده بمانی؟
بی فریادی.
نشستن
کارگر نیست.
برخیز و روزی نو بساز
چیزی برایِ از دست دادن، نمانده است.
نافرمانی
زنجیرهایت را بر گردنِ کارفرما بیاویز
تا از بارِ سنگین‌ات کم کنی.
وقت‌اش رسیده
کمی
خستگی به‌در کنی از تنِ خسته‌گان
اردویِ بیشمارِ کارگران.

کارگر است اعتصاب،
کارگر است اتحاد،
پیروزی
از آن کارگر است.

نان و بنگ و ماه

ترجمۀ شعر نان و بنگ و ماه از نزار قبانی

نزار قبانی Nizar Toawfiq Qabbani شاعر و فرزند خلف زمان خویش است؛ زمانه‌ای که بر اثر دگرگونی‌های جغرافیایی و سیاسی پس از جنگ جهانی دوم در سرزمین‌های عربی، نسل جوان سوریه، آداب و رسوم کهنه، من‌جمله مظلومیت‌ها و محرومیت‌های زنان عرب را نمی‌پسندید و در آرزوی تجدد بود.
تکانی که نزار قبانی و نسل او در اندیشه‌ها پدید آوردند، به همین جا ختم نمی‌شود، وقتی محدودیت زندگی عاطفی و اجتماعی زن با جامعه پیوندهای گوناگون داشت و مظهری از دنیای فرسوده‌ای بود که مطابق افکار و آرزوهای اینان نبود، قبانی علاوه بر نوآوری در ساختار شعر، شجاعت سرودن دربارۀ زن را در زبان و ادبیاتی یافت که شده عمربن خطاب، شاعرانش را از سرودن شعر عاشقانه برای زنان منع کرده بود.
بسیاری ادبا و اساتید سنتی هم اندیشه و اشعار قبانی را گستاخانه قلمداد کرده و نمی‌پسندیدند. قومی که از دیرباز به زن به چشم تحقیر می‌نگریست و اگر شاعری نام زنی را به عنوان معشوق خود می‌برد، خانوادۀ زن بدنام می‌شد؛ در قرن بیستم نیز نمی‌توانست سروده‌های عاشقانۀ نزار قبانی را تحمل کند یا در عشق برای زن آزادی انتخاب قائل شود.
این است که وی می‌گوید مرا «شاعر الفضیحه» یعنی شاعر رسوایی نامیده‌اند!
قبانی، شاعر چنین دورانی است و مضمون و درونمایۀ غالب اشعارش عشق و زن. گرچه این مایۀ اصلی اشعار اوست، اما شیوۀ بازتاب این مضمون در اشعار قبانی متنوع و هنرمندانه است. اگر نخست بازتاب میل جنسی یا رویا پروری در شعر او مشهود بود و گاه تماسش با زن؛ به تدریج پخته‌تر اندیشید و خواست به درون زن، غم‌ها، شادی‌ها، نگرانی‌ها، آرزوها و دردهای او پی برد و در مقام دفاع از وی به عنوان انسانی رنجدیده برآمد. در نتیجه و به مرور، عشق در شعر قبانی لطیف‌تر و انسانی‌تر و در دهۀ پنجاه میلادی به تدریج که زنان در کشورهای عربی به پیشرفت‌هایی نائل آمدند، وی نیز مدافع و سخنگوی زنان می‌شود.
بسیاری از اشعار نزار قبانی دربارۀ عشق است و زن و مبارزه با آراء و رسوم کهنه‌ای که زن را از هر نوع ابراز نظر و توجه به عواطف و احساساتش محروم ساخته و تابع خواست و لذت‌جوئی مرد کرده بود.
در شعر معروف او به نام «خبز و حشیش و قمر» (۱۹۵۶) که اهمیت اجتماعی خاصی دارد و در جهان عرب تأثیری بی‌سابقه داشته است، توجه به فقر مردم سرزمینش، مسألۀ تعدد زوجات در جامعۀ عربی را از یاد شاعر نمی‌برد و از میلیون‌ها مردمی سخن می‌گوید که پابرهنه می‌دوند و نان را جز در عالم خیال نمی‌بینند و شب هنگام در خانه‌هایی آکنده از سرفه به‌سر می‌برند، اما داشتن زنان متعدد را روا می‌دارند. این مضامین است که به شعر قبانی وجهی اجتماعی و انسانی داده است.*
متن حاضر ترجمۀ آزادی از روی نسخۀ عربی این شعر است که به جهت وفاداری در مضمون، به یاری تنی چند از دوستان، با نسخه‌های انگلیسی و فرانسه نیز مطابقت داده شده است.

نان و بنگ و ماه
نزار قبانی

به هنگام برآمدن ماه
از خاوران
که پشت بام‌ها را
چون خرمن شکوفه روشن می‌کند
رها کرده کسب و کارشان
نان به دست و نغمه خوان
بر تپه‌ها، مردم
گسترده بساط تماشا
مسخ نور ماه می‌شوند
که آن را جاودانه
و فانی می‌پندارند خود را.

چه می‌کند این قرص قمر
در سرزمینم؟
سرزمین پیامبران
و ساده‌دلان
خسته از تخدیر تریاک و توتون جویدن
چه می‌کند با ما
ماه
که غرورمان را از دست داده‌ایم
و با بهانۀ بهشت زندگی می‌کنیم؟
چیست در آسمان
برای این تن آسودگانِ خسته؟
که پیشواز مرگ می‌روند،
به هنگام برآمدن هر ماه.

در سرزمینم
در سرزمین ساده‌دلان
در مقابر نیاکان
باور به قضا و قدر
میراثی است که فرزند را تخدیر می‌کند.

*

نور که بر تپه‌ها می‌تابد
زوال آشکار می‌شود
بر بساط فرش‌ها
که نشسته‌اند
با فنجان چای و فرزندشان.
در سرزمینم
می‌گریند ساده‌لوحان
زنا می‌کنند و نماز می‌گذارند
در سرزمینم
مردمی نابینا زندگی می‌کنند
دعا می‌خوانند و می‌گریند
اما حساب زندگی را دارند
که آنچه به دست نیاوردند،
بَنگی و گُنگ
طلب کنند
پس ماه را چنین می‌خوانند:
ای هلال…
باران الماس بهاری.
خدایی که مانند سنگ مرمری
معلق می‌مانی…
ای هرچه باور ناپذیرتر….

این است
میراث همیشۀ شرقی ما
خوشۀ روشن الماس‌ها
برای میلیون‌ها گُنگ خوا‌ب‌دیده
که باور دارند
ماه شب‌های خاور
یکسان می‌تابد
و همۀ شرق
در منظر منزلتش قرار دارد.
حتی مؤمنانی که چهار زن اختیار
یا به روز جزا هم باور دارند
با میلیون‌ها نفر که هرگز نانی ندیدند
مگر در خیال
یا کسانی که شب‌ها
با سرفه و بیماری‌ها
با تن رنجور زیر نور،
هرگز نمی‌دانند درمانشان چیست.

در سرزمینم
نادان به خواری و زاری می‌روند
و چون هلال ماه نمایان شد
اشک‌هایشان هم بیشتر می‌شود.
صدای غم‌افزای عود
و ناله‌های شبانه
در شرق
شوق مرگ است.

در سرزمینم
با این زوال تاریخی
و وحشتی طولانی
و رویاهای کسل کننده
و خرافات پوچ
ساده‌لوحانی هنوز
پی جوی قصه‌های قهرمانی
ابی‌زید هلالی [۱] هستند.


۱- ابی‌زید هلالی: از پهلوان‌های اسطوره‌ای حماسهٔ بنی‌هلال در ادبیات شفاهی عرب است. 

* برگرفته از مقدمۀ مترجمان (غلامحسن یوسفی و یوسف حسن بکار) بر کتاب «داستان من و شعر» نزار قبانی انتشارات توس و برخی منابع اینترنتی.


این ترجمه نخستین بار در سایت بیدارزنی منتشر شده است.
برهنه می‌بینی درخت
شرمسارِ قتلِ برگهاست
نه خنجی که شاخه‌های خشن
 بر آسمانش می‌کشند.

دیر آمدی جوانه
گلبرگِ انجیر بُنِ خزان زده
نمی‌بینی
برگها را از شاخه تابیده
و زمین، مزار است ؟

زیبایی
تنها
و نمی‌دانی سرما
در نخیزِ توست.

دامی‌ست
نحرِ ناگزیر همه را
این داغ که افتاده در باغ.
زائوی نابهنگام
آبستنِ هیچ توفانی نیست
نیامده مرده باشد انگار
تار خشکیده.

بی گاه چنین بودم
جوانه‌ای که نه‌رُست
میانِ مردارهایی سیال و سرنگون
در خیابانی که هر عبور
جز خش خشِ خشنِ ناهنجاری نمی‌خواند.

غبار جایِ پایِ تو نشسته است
می‌خوانی: «غبار جایِ گامهای تند نشسته است.»*
در بازتابِ بازتابی
بازتابها
ماه را شرمندۀ معنا می‌کنند.

توالی فصول، پائیز است
و تاریخ، شرمسارِ تکرار
تا در آئینه بتابد
تاریک می‌شود.

نمی‌بینم!
و باکم نیست.
حتا اگر دیده دانسته باشد
انذار که ناگزیر
هربار ملال‌آور و مرگ است.

* اشاره به سطری از شعر بلند منظومۀ ایرانی سرودۀ محمد مختاری

برای مادرم نادیا

دو زن مرا زادند
یکی
چون دانه‌ای در خاک، که بذری شود و روید
جانم آفرید،
دیگری روحم را.

از دو بندر می‌آیم
یکی در آتش
            یکی آبی.
در بندری سرخ جوانه زدم
و در آبیِ بندری، شکفتم
دوگانه‌ای که هست و نیستم!

باران که نبارد
سبز نمی‌شود خیال
آبی محو می‌شود دورتر
پسری که در بندر جا مانده، می‌داند
                      - پدر بر نمی‌گردد.
طوفانِ دریا، آبی ندارد
بیابان است و عطش
- شکمِ گرسنه اما جز راهِ بادیه، نمی‌شناسد -

انبوهِ جنگلی که خون می‌گرید
آغوشِ زنی‌ست، مُرده زائیده.
دریا دلند مادرانِ شهید.

دوست داشتنت، کمترینِ بودن است
برای این حضور، آفریده نگاهت
در آغوشت که بودن می‌خواهد
جنگلی شدن، خون دادن و بارور ساختن
شهامت می‌خواهد در بندری که از پدر جا مانده،
                                                   - ماندن.

باد که می‌وزد
سکوت، برگ‌ها را ترک می‌کند
درخت، به رقص می‌آید تا باران
موج‌ها موج جنگل می‌خواند
با پرنده‌ها و ماهی‌ها
سبز و آبی
سرخ و آبی
           آبی در آبی
مرا
      میانِ دو بندر
در آغوش می‌گیرد
دشتی می‌خواند
و همۀ هوا به رقص می‌آید.

مادر می‌خندد،
               - جنگلی سرخ -
یادِ شهیدان را زنده می‌کند.
آن نگاهِ آخر، آغازِ راهِ بی پایان
                   دریا و یادِ یاران.

سر برافراشته سبز تا دریا
با بادبان‌های سپید، می‌رقصد
زنی که زاده مرا سرخ چشم
به تباهِ پس از این می‌اندیشد
غمِ پژمردنِ گلِ سرخی در چشم‌هایش
سرکشیده تا دریا، که می‌‌بارد.

میانِ دو مادر
آغوش یکی‌ست
تو یکی
و دیگر، یکی که عشق باخته.
                          - خون می‌بارد در قلبِ جنگلی‌اش -

دل به دریا می‌زنی، سبز می‌رقصی
و جنگل آرام می‌گیرد با آوازِ دشتی.
هر شهید در نگاهت
رودخانه‌ها و دریا‌ها در نگاهت
بندرهای جامانده از پدر، پیشِ پایت
گریز پا نیستی،
که رُستن از جنگل آموختی و ماندن
آبی کردنِ هرچه سرخِ سبز.

مرا دو زن، آموختند
                   شهامتِ ماندن و مقاومت
زیبا و یگانه
جنگلی‌ که از انبوهِ ایستادن
خوابِ دریا را
به رقص، آشفته می‌کند.

زن، بندر است
پناهِ بادبان‌های سپید
سرخوشانه همراهِ جنگل‌ها که رقصیده‌اند.
زن، جنگل است
سرکشیده و سرکش تا دریا را بیاشوبد
برقصد با بادبان‌ها که سرگردان و سپید
                                بندری می‌جویند.
زن، ابر است
می‌بارد،
            می‌رود،
                     می‌بارد
و در قلبش آتشی شعله‌ور
مرا یگانه می‌کند.

 زن است زن
یکی جسمِ مرا می‌زاید
و دیگری روحِ مرا
در دو بندر
که امتدادِ نگاهشان
سرزمینِ جانپاره‌های شهید،
خاکِ من ‌است.

یاور، ویژه نامۀ زنان ماهنامۀ گیلانˇ اؤجا، مهر ۱۳۹۷
🔺 اين شعر نخستين بار در یاور، ویژه نامۀ زنان ماهنامۀ گیلانˇ اؤجا، مهر ۱۳۹۷ منتشر شده است.