ازﺗﺎﺑﺴﺘﺎن هفتاد وﺷﺶ ﺑﺮاﯼ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ﺷﺼﺖ و هفت: ﺳﻪ اﭘﻴﺰود ﺑﺮاﯼ ﺳﺎﻋﺖ‌های ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ

 ١
ﺳﺎﻋﺖ دﻳﺮ اﺳﺖ
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﮔﺮدﻳﻢ
از همان ﮐﻮﭼﻪ‌ﯼ درﺧﺖ ﭘﻮش ِ ﺟﻮﯼ ﮔﺬر
ﺣﺎﻻ، ﺣﺘﻤﺎً ﺑﭽﻪ ﮔﺮﺑﻪ‌هاﯼ ﺑﻬﺎرﯼ ﺑﺰرگ ﺷﺪﻩ‌اﻧﺪ
و ﺳﻬﻢ ﻣﺎ، از ﺳﻴﺐ‌هاﯼ رﺳﻴﺪﻩ‌ﯼ ﺁن ﺧﺎﻧﻪ‌ﯼ قدیمی
ﺑﺮ ﺷﺎﺧﻪ‌های روﯼ ﺷﺎﻧﻪﯼ دﻳﻮار ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺳﺖ
ﮐﺎش ﺑﺎز هم ﻧﺎم ﮐﻮﭼﻪ را ﻋﻮض ﻧﮑﺮدﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ
٢
ﭼﻘﺪر ﺳﺎﻋﺪت ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ زﻳﺒﺎﺗﺮ اﺳﺖ
ﭼﻘﺪر دﻟﺸﻮرﻩﯼ ﺗﻮ را
ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ دﻳﺪن ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯽﮐﻨﯽ
دوﺳﺖ دارم
ﭼﻘﺪر ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﺳﺎﻋﺖات را ﺑﯽ ﺗﻮﺑﺒﻴﻨﻢ
ﻣﺜﻞ ﺁن همه ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ
ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ رﺳﺎﻧﺎن ﻧﺎﺑﻠﺪ
ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﻟﺒﺎس‌های ﭼﺮوﮎ ﺁوردﻧﺪ
ﻳﺎدت هست؟
از ﺳﮑﻮت ﻋﻘﺮﺑﻪ‌ها
در ﺳﮑﻮن ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ِ ﻧﺒﺾها
ﻣﯽ ﺷﻮد ﺣﺪس زد ﮐﻪ...
ﺗﺮﺳﻴﺪﯼ؟
٣
در ﻓﺎﺻﻠﻪﯼ ﺟﺎ ﺑﻪﺟﺎﻳﯽ ﻋﺪدهای ﺷﺶ و هفت
ارواح ﺁﺷﻨﺎﯼ ﺑﺴﻴﺎرﯼ
راز ﺳﮑﻮن ﻋﻘﺮﺑﻪﯼ ﺳﺎﻋﺖﺷﺎن را
ﺑﺮ ﺗﻘﻮﻳﻢ روﯼ دﻳﻮار روﺑﻪ رو ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ
ﺣﺎﻻ، هر ﻗﺪر هم دﻳﺮ ﺷﺪﻩﺑﺎﺷﺪ
دﻳﮕﺮ ﺻﺎﺣﺒﺎن ﺳﺎﻋﺖها ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻧﻤﯽﮔﺮدﻧﺪ
ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺮد اﺳﺖ
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮدﻳﻢ.



افسانۀ عشق

قسم به نام
و آن کلامِ مقدس
که بهشت را
چه به ممنوعِ ميلِ میوه‌ای؟
منظورشان تو بودی
درتمام عهود
و قرآن
و هرچه آمده بعد از آن
که ناخوانده
...
قسم به نام
و آن کلام مقدس
منع تو بود که مرا به دنیا آورد
و فلاسفه هم ندیدند
گمراه
تمثیل را
که تو بودی آن ممنوعِ بهشت
تو عشق
که جز شاعرانت نشناختند
و چون اوراد قدسی
برزبانشان جاری شدی
آنقدر آشکار که عالمیان دریافتند
و به رسوایی بر آن
افسانه ساختند.

سه تابوتِ فریب

سه تابوتِ فریب
سی کرور قاریِ موهوم، در رواقِ ملال!

تاریخِ تاریک
از فراسوی فراموشی
با دهانِ غبار استمدادِ معجزه می‌کند
که باکره‌ئی در مراسم هفت‌اش
عنینی هزار ساله به دنیا آورده است!

با نگاهِ ای شگفت
به چه می‌نگری؟
به چه می‌نگری از بامِ حیرت
با نگاهِ رنج‌ات؟
طومارِ بی‌انتهای مردگان را شماره مکن!
کنار ضریحِ آستانه‌ی قدسی
دی تکبیرگویان از پگاه
پیره‌کرکسی قناری می‌خوانَد!

گزارش رسمیِ روزنامه‌ی صبح است این:
به معجزه باور کن!

احمد شاملو

گفته شده این شعر برای نخستین‌بار در استکهلم سوئد به سال ۱۹۹۴ خوانده شد. 
شعری که هیچ‌گاه در ایران اجازۀ انتشار نیافت.

video

ماه و دریا

در شبِ چشمِ باغ
گلهایِ رنگباخته
 به خیرگی نمی‌آمد.
ماه را با تو طرح کردم
که رنگِ گلها را
وضعِ ما می‌کرد.

از لغزشِ لبانم بر لالۀ گوشِ تو
کلامی بر نخواست
در تیرگی دیده شود
اما
خُنج زد بر گونه‌ات
سویِ ستاره‌ای.

دریاشبی‌ست و ماه
نورِ مشوشِ مرعوبی‌ست
رویِ زمین پا نمی‌زند.

میانِ سکوتِ امواج
و تشنگیِ مداومِ ساحل
با ستاره‌هایِ گریزانش
- ساقیِ تشنگی -
در انتظارِ مالاها
تورِ تهیِ گسترده‌ای.

تا آن کلام را بگویی
همهمۀ ستاره‌ها
ماهی می‌شود و چوب می‌خورد.

بر مرزِ آب و خاک
ردپایِ مرا پاک می‌کند
تا خیالی در فصلِ بوسه‌ها
                     - سرخ -
که ما را در آغوش نگرفت
اما
مالاها در سکوتِ سنگینِ دریا شهید می‌شوند.

پا می‌فشاری
و بر خطِّ سرخِ دور
بر آب می‌گذری.

خیالِ خوشِ خاطره‌ای سفید می‌شود
شیهه می‌کشد در آسمان، اسبی
اشک از گونۀ گَـوَنی می‌چکد
                           - سرخ
                             سرخِ پریده رنگ
                             مثلِ باغ -

انگشتهایِ تو بر مرزِ گورِ آب، فاتحه می‌خواند
اما
لبت هنوز و همیشه خاموش
                              بوسه می‌خواهد.

شبحی باغ را به تورِ تهی می‌آویزد
و گلبرگهایِ شبزده
سمکوبِ سوارانی ناخوانده
نشکفته، پژمرده‌اند.

ماه
زنی‌ست آیینه گذاشته
در عروسیِ از ما بهتران
 به تعزیه نشسته‌اند ایشان.
دریا را در کف دست می‌نوشند.
پایِ آغوزدارِ پیر
ثَکلاوار می‌گریند.

مالاها
بر قلب دریا
نیاز را آواز می‌دهند.

بر رویِ ریشۀ دارِ کهن
هزارساله زنی مُرده‌زا می‌زاید
و نوزادانِ مُرده می‌پرسند:
- چرا مرا زائیدی مادر؟

اینجا مار مهره می‌اندازد
و فردا زائویی دیگر
به‌ناف افتاده، گورکن می‌شود.

بگذر از این ضیاع
بوسه‌ها موج کن
دنبالِ ردپایِ ایشان گم شدم، بردارم
ببار با برگهایِ سرخ
                      شهیدانِ هر سال.

دست برداریم از این خیرگی
گرچه ماه می‌گذرد
اما
بعد از این خونبارش
                     سفید می‌شود، سرد
                     باغ، سفید می‌شود
                     جایِ پاها، سفید می‌شود
                     گلهایِ ماتِ سفید، سفید می‌شود.
و می‌دانم که این همه
ماهی‌ست پیشوازِ سکوت رفته، در چشمهایِ تو
                                     - چشم بر درخت می‌بندد. -
و ایشان می‌گذرند
هلهله کنان و کفن پوش
بی جایِ پایی بر ساحل
                       دریا هم سفید می‌شود.

چِشمی بر لبهایت
گفتن آغاز کرده است.