بی آبی

این آبی
پریده رنگ به سرخیِ خون
که  سرخیِ خون
یادگار، نشسته بر دیوار

این روزگارِ فراموشی و تنهایی
که نه می‌گذرد،
فرو می‌بردم در خود
خود را که گم
کرده‌ام بارها
و رها
نشده که این بار
آبی مراد شود
که بیاورد؟
که نیست!

سرخیِ رنگ، پریده
آغازِ سیاه است.
و سیاه یعنی
که هیچ و نبوده تا حالا...

رنگها را فراموش می‌کنم
و در پنهانِ سیاهی
تمام می‌شوم

تمامی ندارد
انگار این آسمانِ لب‌پر
و هربار
صبح، آبی می‌شود
آبي، سرخ
سرخ، سیاه
تا آبی

آبی که ردِّ خون را می‌شوید.

ازﺗﺎﺑﺴﺘﺎن هفتاد وﺷﺶ ﺑﺮاﯼ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ﺷﺼﺖ و هفت: ﺳﻪ اﭘﻴﺰود ﺑﺮاﯼ ﺳﺎﻋﺖ‌های ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ

 ١
ﺳﺎﻋﺖ دﻳﺮ اﺳﺖ
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﮔﺮدﻳﻢ
از همان ﮐﻮﭼﻪ‌ﯼ درﺧﺖ ﭘﻮش ِ ﺟﻮﯼ ﮔﺬر
ﺣﺎﻻ، ﺣﺘﻤﺎً ﺑﭽﻪ ﮔﺮﺑﻪ‌هاﯼ ﺑﻬﺎرﯼ ﺑﺰرگ ﺷﺪﻩ‌اﻧﺪ
و ﺳﻬﻢ ﻣﺎ، از ﺳﻴﺐ‌هاﯼ رﺳﻴﺪﻩ‌ﯼ ﺁن ﺧﺎﻧﻪ‌ﯼ قدیمی
ﺑﺮ ﺷﺎﺧﻪ‌های روﯼ ﺷﺎﻧﻪﯼ دﻳﻮار ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺳﺖ
ﮐﺎش ﺑﺎز هم ﻧﺎم ﮐﻮﭼﻪ را ﻋﻮض ﻧﮑﺮدﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ
٢
ﭼﻘﺪر ﺳﺎﻋﺪت ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ زﻳﺒﺎﺗﺮ اﺳﺖ
ﭼﻘﺪر دﻟﺸﻮرﻩﯼ ﺗﻮ را
ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ دﻳﺪن ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯽﮐﻨﯽ
دوﺳﺖ دارم
ﭼﻘﺪر ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﺳﺎﻋﺖات را ﺑﯽ ﺗﻮﺑﺒﻴﻨﻢ
ﻣﺜﻞ ﺁن همه ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ
ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ رﺳﺎﻧﺎن ﻧﺎﺑﻠﺪ
ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﻟﺒﺎس‌های ﭼﺮوﮎ ﺁوردﻧﺪ
ﻳﺎدت هست؟
از ﺳﮑﻮت ﻋﻘﺮﺑﻪ‌ها
در ﺳﮑﻮن ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ِ ﻧﺒﺾها
ﻣﯽ ﺷﻮد ﺣﺪس زد ﮐﻪ...
ﺗﺮﺳﻴﺪﯼ؟
٣
در ﻓﺎﺻﻠﻪﯼ ﺟﺎ ﺑﻪﺟﺎﻳﯽ ﻋﺪدهای ﺷﺶ و هفت
ارواح ﺁﺷﻨﺎﯼ ﺑﺴﻴﺎرﯼ
راز ﺳﮑﻮن ﻋﻘﺮﺑﻪﯼ ﺳﺎﻋﺖﺷﺎن را
ﺑﺮ ﺗﻘﻮﻳﻢ روﯼ دﻳﻮار روﺑﻪ رو ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ
ﺣﺎﻻ، هر ﻗﺪر هم دﻳﺮ ﺷﺪﻩﺑﺎﺷﺪ
دﻳﮕﺮ ﺻﺎﺣﺒﺎن ﺳﺎﻋﺖها ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻧﻤﯽﮔﺮدﻧﺪ
ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺮد اﺳﺖ
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮدﻳﻢ.



افسانۀ عشق

قسم به نام
و آن کلامِ مقدس
که بهشت را
چه به ممنوعِ ميلِ میوه‌ای؟
منظورشان تو بودی
درتمام عهود
و قرآن
و هرچه آمده بعد از آن
که ناخوانده
...
قسم به نام
و آن کلام مقدس
منع تو بود که مرا به دنیا آورد
و فلاسفه هم ندیدند
گمراه
تمثیل را
که تو بودی آن ممنوعِ بهشت
تو عشق
که جز شاعرانت نشناختند
و چون اوراد قدسی
برزبانشان جاری شدی
آنقدر آشکار که عالمیان دریافتند
و به رسوایی بر آن
افسانه ساختند.

سه تابوتِ فریب

سه تابوتِ فریب
سی کرور قاریِ موهوم، در رواقِ ملال!

تاریخِ تاریک
از فراسوی فراموشی
با دهانِ غبار استمدادِ معجزه می‌کند
که باکره‌ئی در مراسم هفت‌اش
عنینی هزار ساله به دنیا آورده است!

با نگاهِ ای شگفت
به چه می‌نگری؟
به چه می‌نگری از بامِ حیرت
با نگاهِ رنج‌ات؟
طومارِ بی‌انتهای مردگان را شماره مکن!
کنار ضریحِ آستانه‌ی قدسی
دی تکبیرگویان از پگاه
پیره‌کرکسی قناری می‌خوانَد!

گزارش رسمیِ روزنامه‌ی صبح است این:
به معجزه باور کن!

احمد شاملو

گفته شده این شعر برای نخستین‌بار در استکهلم سوئد به سال ۱۹۹۴ خوانده شد. 
شعری که هیچ‌گاه در ایران اجازۀ انتشار نیافت.