ویرانه

تمام منظره ویران شد
باران نبود
اما سیل آمده باشد انگار
از منظره
جنازه‌ای روی دست ماند
و حسرتی
.
باران شرمگین بارش
نبارید دیگر
و هیچ نگاهی
هیچ وقت
ندا را از یاد نبرد
تمام منظره همین بود
به باران قسم که همین بود
و ما
شرمگین نگاه خود شدیم
داستان سهراب تکراری نبود
در منظره جا نمی‌گرفت
پهلویش را باز شکافتند
.
بارانی که نمی‌بارد
کویر است
کویر
حسرت نگاه را می‌کشد
و ما
پریشان یاوه می‌گوئیم
با چشم‌های بسته
بستگی دارد
هرکس چه‌قدر بتواند ببیند
منظره‌ای را که
تمام ویران است
.
باز نشر شعر ویرانه در وبلاگ انجمن ادبی شاعران سبز ایران

برای مسعود باستانی، که ایستاده است

تو ایستاده ای
و می بینی ما را
از پشت این عکس ها
که تو را می بینیم
در بیدادگاه
.
چشم ها ی تو
دو کاسه خون
نگاه تو اما دریاست
.
تو ایستاده ای
و آن چشم ها پرواز می کند
.
تو ایستاده ای
ما خم می شویم
قامت قلم ت دریا
کلامت جوهر دارد
.
تو ایستاده ای
و می دانی ما
انگار سیل آمده باشد
ما را برده باشد
در اندوه تو
و چشم های ما
که بارها باریدند
در آن عکس های غمگین سیاه
در این بیداد گاه

جا مانده است
.
می بینیم
تو در برابر آن ها
ایستاده ای
.
این شعر برای بار نخست به همت این وبلاگ منتشر شده است
بازنشر این شعر در سایت ادبی غریو را  در اینجا ببینید

برای ندا آقا سلطان و آن نگاه خون بارش

نگاه تو
خون - گریه می شود
فریاد نمی زنی اما
باور نکرده ای تو که مرگ
همین صیاد خرد و پیر باشد
با منقار کژ و کریه اش
پلیکان پیری که نمی داند
تو ماهی سیاه کوچکی*
و اینبار
خنجر ِ توفانی را بلعیده است
.
توفانی در نگاه تو بود
حقارتی در دام صیاد
.
جا پای تو را می جوید
مرگ
تا جاودان شود
.
هزار ماهی کوچک
رد نگاه تو را می گیرند
تا توفان می روند
با خنجر سرخی در دست
«ندا»ی نامی بر لب
و زندگی
در
نگاه شان
.
* اشاره به داستان "ماهی سیاه کوچولو" اثر جاودانه صمد بهرنگی، که مبنای نگاه این شعر قرار گرفته.
این شعر برای بار نخست به همت این وبلاگ منتشر شده است.
بازنشر این شعر در سایت ادبی غریو را  در اینجا ببینید