در زاد روز سهراب اعرابی

دنیا که آمدی
سه آفتاب
از ماه آخر زمستان
افتاده بود
برف‌ها آب می‌شد
جوانه‌ای می‌رست
اما هنوز
دنیا
چیزی کم داشت
ما زمستان چشیده‌ایم
حالا تو همانطور جوان مانده‌ای
در تصویری بر دیوار
و ما پیر می‌شویم
با امید بهار
چه آرام آمدی
با مژده‌ای
که: سرما می‌گذرد
بهار در راه است
و چه زود رفتی
با گلوله‌ای
و بر یک پوستر
بازگشتی
اما جاودانه ماندی
در تمام بهارها

این شعر برای بار نخست به همت این وبلاگ منتشر شده است

ماندن

چرا فرار کنم؟
سنگ به سقوط می‌خندد
و سگ‌های هار آزاد آزادند
چرا فرار کنم؟
هوا اگر پس است، باشد
سهم من از زایمان مادرم، ماندن است
و زیستن
میان زمستانی که تمام نمی‌شود
چرا فرار کنم؟
وقتی...
دیگری است که می‌ترسد
و ترسش را
به من پارس می‌کند
که مثل سنگ
خودم را بسته‌ام به زندگی
و در آرزوی دست کودکی و حوض آب
عطشناک خیال و خواب‌های خوش
سقوط را به تمسخر گرفته‌ام.

سقوط اثر رضا بانگیز

ققنوس - امید منتظری

گوارا باد تشنگی
که رنج این زنجیر را
تهمت هیچ سرخوردگی نیست
بر این خاک سرد
خاکستر

پرنده باز
با یاد زخمی‌اش
همزاد هجرانی‌ها
همبند تاریخ این خاک
گر می‌گیرد از عطش
انگار زمین دوباره آبستن است.