شب موازی صبح است
صبح در پی شب
من مختوم تو شدم
تو موازی من
رفتیم همهی راههای نرفته را با هم
امان برده تنهایی؟
که اینچنین آغوش گشودهای بر من
تنهایی منم
و تو مژده بودی و نگاهی که شادی آورد
چشمانت آتش بود و پیکرت زمین
صدایت آرامش آبی و موهایت بادی پریشان
پرسان سخت در آغوشت کشیدم... دیدم، دیدم، دیدم.
دیدی مرا که چه تنهایم
در کنارت
بر بستر تنهایی، ماندنی
و آغوش تنهایی گشودی
ماندنی نه من
که ماندن تو است
رد ماندگاری بر روان و پیکرم
آری
آن شب به موازات ما صبح شد
که چنین صبحی می خواهم
هرگز شبش مباد
صبح در پی شب
من مختوم تو شدم
تو موازی من
رفتیم همهی راههای نرفته را با هم
امان برده تنهایی؟
که اینچنین آغوش گشودهای بر من
تنهایی منم
و تو مژده بودی و نگاهی که شادی آورد
چشمانت آتش بود و پیکرت زمین
صدایت آرامش آبی و موهایت بادی پریشان
پرسان سخت در آغوشت کشیدم... دیدم، دیدم، دیدم.
دیدی مرا که چه تنهایم
در کنارت
بر بستر تنهایی، ماندنی
و آغوش تنهایی گشودی
ماندنی نه من
که ماندن تو است
رد ماندگاری بر روان و پیکرم
آری
آن شب به موازات ما صبح شد
که چنین صبحی می خواهم
هرگز شبش مباد