![]() |
عکس از: Edward Steichen |
در چشمهای او هیزم بودم
من می سوختم
اگر آنهمه روشن بود
تراشکار ماهری
که بینی به آن نازنینی
در آورده بود از آب
من بودم
قصابی لبهایش بین دو دندان
عجب زبانی
تن شوری دلاکی در چشمهاش
وای خدای من
یکی بیاید این دو سیگار سیاه را
که چون مار خوش خط و خالی
اینهمه باحال می خزد
به آتش بکشد
این زن
زیباتر از تمام دسته گلهایی که من دادم به آب
به دنیا آمد
خرمهره من گم کرده ام
زیر پوست این گونه
که این گونه گویی تیله بازی می کند هنوز
با چشمهای کوچکی
که کودکی من داشت
هیز نیستم
اگر چه زیر میز
هنوز دارم
از پاهای تو می روم بالا
که دامنی کوتاه داری
در کلاس اول دبستان یاری
خانم زیاری*
15 سپتامبر 2011
علی عبدالرضایی
*شش سالم بود که به مدرسه رفتم. موهای لخت و بلندی داشتم، کتی سرمهای و کراواتی که رنگش یادم نیست. یازده دختر بچهی لوس در کلاس داشتیم که هر چه پا میدادند تحویل نمیگرفتم. هشت پسر بچهی دیگر هم بود اما من دیگر مرد شده بودم چون عاشق خانم زیاری شده بودم. هرچه پا میدادم تحویل نمیگرفت، برای همین مجبور بودم هی بیست بگیرم تا دستی به موهایم کشیده با لبهای غنچهای بگوید آفرین علی! هنوز یک سال مانده بود تا انقلاب که عشقم را برای همیشه قاب بگیرد. امشب که عشق دیگری از دلم کنده شد، یاد دبستان یاری افتادم و خانم زیاری که از اهالی تهران بود و بعد از سپری دوره سپاه دانش در بارکوسرا به لنگرود آمد ـ و در مدرسه ملی یاری که بعد از انقلاب دولتی شد و اسمش را گذاشتند بهار آزادی ـ استخدام شد و به بچههای کلاس اول درس میداد و انگار وقتی برای تعطیلات تابستان به تهران برگشت ـ وقتی مدرسهها تعطیل شد درست وسط تابستان ـ بر سینهی دیوارش گذاشتند و یک شلیک در سینهاش خالی کردند؛ اعدام شد. هنوز باور نمیکنم نه! نمیشود هیچ زن زیبایی را با تفنگ کشت.
این شعر و شرح از صفحهی Ali Abdolrezaei 's poetry در فیسبوک برگرفته شده است.