افسانه

برای امید منتظری، به پاس درك والایش از انسان

دورتر از فاصله‌ای كه انگشتان بر پیشانی نشان می‌دهند
پرده گشوده می‌شود
درون سینه‌ام، جای قلبی نشسته‌ای كه می‌خواست
دلتنگ جای خالی‌ات شود
تو بازگشت به گذشته‌ای
تیری كه قلب من‌را شكافت.
افسوس، كاغذی نبود، افسانه‌ای بسرایم
بازیگری نبود، پرده كه گشوده شد
رفته بودی و مرده بودم
از تیری كه رها كردی
به كار دیگری نمی‌آمد
تا نمایش شروع نشده
من مرده باشم و تماشاچیان كف بزنند و بروند
و هیچ‌كس نبیند خونی كه روی صحنه ریخته واقعی است.
مثل تاریخ خورشیدی این تیر
نمی‌توانست مال هملت باشد.
نگفته بودم، زهر برای گفتن كم بود
با چشم‌های باز هم
اما اسفندیاری نبود
نشانه‌ای كه دیده، ندیده‌ پیشتر
تنها شبیهی سایه وار و سنگین
پیش از آن‌كه پرده گشوده شود
به افق نمایش نماز می‌خواند
و انگشتانم بر پیشانی، تو را می‌جستند.

نام بزرگ انسان

برای عروج حضرت آیت‌اله العظمی منتظری
باران
بارانی نبود
ابر
ابری نبود
آفتاب
آفتابی نبود
خاک
خاکی نبود
تو اگر نمی‌آمدی
سجده‌ات نبود اگر
به آن که بزرگ‌تر است
نه خدای سامری

فریاد نزد
قهرمانی نبود
ستایش نمی‌شد
انسان بود
نمونه‌ی نام بزرگ انسان
چرا که جهان
آفریده شده بود تا افتخار بیافریند
آن مرد بود
نه آب و نه ابر و نه آفتاب و نه خاک
این افتخار را نداشتند
نامی که مرد داشت
منتظری
منتظری
منتظری
منتظری

پایان پائیز

برای لبخندهای سبز و بهاری ساسان آقایی

ماندنی
درختی‌ست
که لبخند می‌زند
عریان شده در باد
پائیز‌های بسیاری را دیده
سبز شده باز

پائیز است
و تو نیستی
می‌دانم می‌آیی
زمستان هم که باشد
بهار می‌شود

می آئی و ما
بغل بغل بهار
آغاز می‌شویم
سبز و استوار