آرزو

برگرد بازی بی‌بها
برگرد کودکی‌ام
برگرد
زمان را فراموش کنیم
و آن شادی کاهلانه را
با دریا و ماهی‌ها باز
با بادبادگ بازی و قاصدک‌هایمان
بی‌خیال زمان که می‌گذرد
قسمت کنیم...
همه‌اش می‌شود
آغوش‌های مهربان را اما چه کنم
که جدا می‌کنند
کودکی‌هایم را
از آن‌چه هستیم
برنمی‌گردد به هیچ‌بهایی
آرزو می‌شود هر خاطره
و تا به‌یاد بیاوریم
از یاد می‌رود
کودکی‌ام که برنگشت

شرم

اندوه
آبشاری‌ست
که بر واژه‌ها فرو می‌ریزد

اشک چشم‌هایم
شور
شیرین
بدون هیچ مزه‌ای
مانده‌ام به چه‌کار می‌آیند؟
چه بگویم...
وقتی که نادانی درونم است
و عقل
به‌حالم می‌گرید
سخنی نمی‌توانم گفت.