آنی تنهایی

بر بند نگاهی
كسی جا می‌ماند كه
كجا دیده‌ام / نمی‌داند

بوسه كه هر گلوله
آغوش كه هر نفرت
مهری گریخته از منظرمان
تنها نگاه و خیره‌گی ‌است
اگر فقط از این دنده‌ی‌ چپ برگردد
بندبازی را می‌ماند
در تعادل پائیزی یك فصل.

چشم‌ بسته‌ای چندی‌ست
گلوله برده یا تقدیر كه برگ‌ها ریخته‌اند؟
با نگاهت كم شده خوشبختی
از هرچه نامرادی و نامردی كم‌آوردی
نگاه كن
نترس

در نگاه و خیرگی‌ات جا می‌ماند كسی كه
از نگاهت افتاده
بندبازی كه بازی را باخته
و تماشاچیان كف نزده، رفته‌اند

شعر ِ پس از حذف یارانه‌ها

با بنفش ِ سرخ که زرد می شود
آبی را که بخار است و هنوز
آبی را که ریخته پشت ِ مسافری که هنوز
نرفته جایی تا برگردد
برگردنش بنفشی که سرخ
آویزم
می‌ریزم
زرد می‌شوم که از من است
این سرخی آتش ِ نفرت
که بر من است
شعر و شعار و وقاحت که در تنت
آویخته گردنبندی
که نه سرخ
سرخی که زرد
بنفش بود
و نبود

د: ۵

نام پیامبری بر من است
كه نمی‌شناسم
دیگر هیچ خدایی را بنده نیستم
وقتی خدایی باشی تو
كه می‌پرستم

د: ۴

پیراهن تو
جایی در جدول عناصر ندارد
ببخشید آقای مندلیوف
یادم نبود شما عاشق دیگری هستید
و عشق من است كه فقط
در پیرهنش
عنصری ناب دارد