۱۱۴

برای بیژن نجدی
و بلایی که سر خود و خواننده‌اش آورد
(۱)
زن‌ها هستند
ماهِ میان ِ تابستان است
و خورشید قاطع است
و زن‌ها
یکی عریان است
و یکی فریاد می‌کشد
و یکی دکمه‌های مرا باز می‌کند
من «نجدی» می‌خوانم
صدایی از انقراض یوزپلنگ‌ها حرف می‌زند
یعنی همه‌چیز هست
و زن‌ها برای نان گرم صف کشیده‌اند
و نان مثل خورشید هر تابستان
ـ زودتر ـ بیات می‌شود
و من که دویده بودم تشنه‌ام می‌شود

(۲)
زنی که عریان شده، دیگر نیست
بعد بخار می‌شود
تنهایی با من است
و زنهای دیگر نمی‌دانند هرکدام
آبستن فاجعه‌ای هستند

دلم دود می‌خواهد
در تابستان دود، خودآزاری‌ست
زن، دیگر آزاری
خورشید، جنونی قاطع

زنی که دکمه‌های مرا باز کرده بود، رفته
من مانده‌ام میان بیابان
با هوای دریای
که ابر می‌شود
در تنم

(۳)
دود می‌شوم
زنی که فریاد می‌کشید، خورشید است
و پیش از دود، چیزی که می‌بینم
تابلویی قانونی است
«منطقه‌ی حفاظت شده‌ی یوزپلنگان»
و کسی این راز را نمی‌داند که
یوزپلنگی که حفاظت شده باشد؛ گوسفند مضحکی‌ست
و من که «نجدی» می‌خواندم
می‌شنوم که «نجدی» می‌خندد

زن‌ها نیستند
تابستان نیست
صدایی نیست
هیچ‌کس نیست
و کسی نمی‌تواند
وجود دودی که محو می‌شود را ثابت کند