آفتاب که بتابد
دو بار که پوست بیاندازی
با مارمولک مرده فرقی نداری
زالوی خشکیده از قحطی
یا بارانی
که با دعای هیچ انسانی بر گربه نمیبارد
آفتاب که بتابد
مرد مردهی میان میدان
دوپایش را توی یک کفش میکند
و کفشدوزکهای باغ مجاور
استمنایشان میگیرد از بس جنازهاش جذاب است
بیا از خیر این همه التفاط به «ما» بگذر
ـ ما از کجا آمده تو این شعر؟
ماااا صدای گاو است
و خیال مرد مردهی میان میدان آسوده
که در دل کفشدوزکها
آب از آب تکان نمیخورد
ماااا ماااا ماااا
آفتاب که بتابد
خون ریختهای است
که مراد نمیشود مثل آب نطلبیده
برای زالویی که خشکیده
ما مردار خویشیم
تماشاچی سقوط میدان
و عروج مرد مردهی میان آن
ما عکس میشویم
عکس قاب میشود
آفتاب بر قاب میتابد
ما محو میشویم
آفتاب که بتابد
اگر این آفتاب بتابد
از قافلهی همهی «ما»
دوباره پوست میاندازیم
در صف برای عکس یادگاری
فوری
پای مجسمه که در یک کفش است
خشک میشویم مثل زالو
آفتاب که بتابد
آغاز قحطی است
دو بار که پوست بیاندازی
با مارمولک مرده فرقی نداری
زالوی خشکیده از قحطی
یا بارانی
که با دعای هیچ انسانی بر گربه نمیبارد
آفتاب که بتابد
مرد مردهی میان میدان
دوپایش را توی یک کفش میکند
و کفشدوزکهای باغ مجاور
استمنایشان میگیرد از بس جنازهاش جذاب است
بیا از خیر این همه التفاط به «ما» بگذر
ـ ما از کجا آمده تو این شعر؟
ماااا صدای گاو است
و خیال مرد مردهی میان میدان آسوده
که در دل کفشدوزکها
آب از آب تکان نمیخورد
ماااا ماااا ماااا
آفتاب که بتابد
خون ریختهای است
که مراد نمیشود مثل آب نطلبیده
برای زالویی که خشکیده
ما مردار خویشیم
تماشاچی سقوط میدان
و عروج مرد مردهی میان آن
ما عکس میشویم
عکس قاب میشود
آفتاب بر قاب میتابد
ما محو میشویم
آفتاب که بتابد
اگر این آفتاب بتابد
از قافلهی همهی «ما»
دوباره پوست میاندازیم
در صف برای عکس یادگاری
فوری
پای مجسمه که در یک کفش است
خشک میشویم مثل زالو
آفتاب که بتابد
آغاز قحطی است