ترانه
شب موازی صبح است
صبح در پی شب
من مختوم تو شدم
تو موازی من
رفتیم همهی راههای نرفته را با هم
امان برده تنهایی؟
که اینچنین آغوش گشودهای بر من
تنهایی منم
و تو مژده بودی و نگاهی که شادی آورد
چشمانت آتش بود و پیکرت زمین
صدایت آرامش آبی و موهایت بادی پریشان
پرسان سخت در آغوشت کشیدم... دیدم، دیدم، دیدم.
دیدی مرا که چه تنهایم
در کنارت
بر بستر تنهایی، ماندنی
و آغوش تنهایی گشودی
ماندنی نه من
که ماندن تو است
رد ماندگاری بر روان و پیکرم
آری
آن شب به موازات ما صبح شد
که چنین صبحی می خواهم
هرگز شبش مباد
صبح در پی شب
من مختوم تو شدم
تو موازی من
رفتیم همهی راههای نرفته را با هم
امان برده تنهایی؟
که اینچنین آغوش گشودهای بر من
تنهایی منم
و تو مژده بودی و نگاهی که شادی آورد
چشمانت آتش بود و پیکرت زمین
صدایت آرامش آبی و موهایت بادی پریشان
پرسان سخت در آغوشت کشیدم... دیدم، دیدم، دیدم.
دیدی مرا که چه تنهایم
در کنارت
بر بستر تنهایی، ماندنی
و آغوش تنهایی گشودی
ماندنی نه من
که ماندن تو است
رد ماندگاری بر روان و پیکرم
آری
آن شب به موازات ما صبح شد
که چنین صبحی می خواهم
هرگز شبش مباد
آنی تنهایی
بر بند نگاهی
كسی جا میماند كه
كجا دیدهام / نمیداند
بوسه كه هر گلوله
آغوش كه هر نفرت
مهری گریخته از منظرمان
تنها نگاه و خیرگی است
اگر فقط از این دندهی چپ برگردد
بندبازی را میماند
در تعادل پائیزی یك فصل.
چشم بستهای چندیست
گلوله برده یا تقدیر كه برگها ریختهاند؟
با نگاهت كم شده خوشبختی
از هرچه نامرادی و نامردی كمآوردی
نگاه كن
نترس
در نگاه و خیرگیات جا میماند كسی كه
از نگاهت افتاده
بندبازی كه بازی را باخته
و تماشاچیان كف نزده، رفتهاند.
كسی جا میماند كه
كجا دیدهام / نمیداند
بوسه كه هر گلوله
آغوش كه هر نفرت
مهری گریخته از منظرمان
تنها نگاه و خیرگی است
اگر فقط از این دندهی چپ برگردد
بندبازی را میماند
در تعادل پائیزی یك فصل.
چشم بستهای چندیست
گلوله برده یا تقدیر كه برگها ریختهاند؟
با نگاهت كم شده خوشبختی
از هرچه نامرادی و نامردی كمآوردی
نگاه كن
نترس
در نگاه و خیرگیات جا میماند كسی كه
از نگاهت افتاده
بندبازی كه بازی را باخته
و تماشاچیان كف نزده، رفتهاند.
د: ۹
نوشت:
كاش باران ببارد
كاش آنقدر ببارد
و ببارد
و ببارد...
من چتری را كه گشوده بودم بستم
تا به خیس شدنم بخندد
نوشتم:
حالا كه خیس...
چتری را كه نیست
گشوده بود برایم
كه های های بارانم
كاش باران ببارد
كاش آنقدر ببارد
و ببارد
و ببارد...
من چتری را كه گشوده بودم بستم
تا به خیس شدنم بخندد
نوشتم:
حالا كه خیس...
چتری را كه نیست
گشوده بود برایم
كه های های بارانم
د: ۸
«گشتاپو» رو سفید شده
«كا.گ.ب» كم آورده
تمام مفتشهای دنیا ماندهاند
حتا «ركنالدینخان مختاری» خودمان هم به نظاره ایستاده!
این آینهای كه مرا
چگونه تفتیش میكند؟!
«كا.گ.ب» كم آورده
تمام مفتشهای دنیا ماندهاند
حتا «ركنالدینخان مختاری» خودمان هم به نظاره ایستاده!
این آینهای كه مرا
چگونه تفتیش میكند؟!
د: ۷
هیچ کس یک شاعر را
برای هیچ کاری استخدام نمیکند
هیچکس شاعر را دوست ندارد
مگر مثل تو دیوانه باشد
شاعری به چهکاری میآید
جز ستایش تو
که آنهم در هیچ فرم آگهی استخدامی نیست
برای هیچ کاری استخدام نمیکند
هیچکس شاعر را دوست ندارد
مگر مثل تو دیوانه باشد
شاعری به چهکاری میآید
جز ستایش تو
که آنهم در هیچ فرم آگهی استخدامی نیست
۱١۱
شعری نمیتوانم بنویسم
وقتی که زن
در خون خود خوابیده باشد
در بستر خشونت خیابان
و مرد اسلحه کشیده باشد
و مثل سیگار
دودش را به هوا
فرستاده باشد
وقتی که زن
در خون خود خوابیده باشد
در بستر خشونت خیابان
و مرد اسلحه کشیده باشد
و مثل سیگار
دودش را به هوا
فرستاده باشد
اشتراک در:
پیامها (Atom)
