‏نمایش پست‌ها با برچسب دال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دال. نمایش همه پست‌ها

د: ۱۶

این باران
بی تو
فقط می‌بارد

د: ۱۵

بوسه‌های تو دریاست
رویایی که می‌برد مرا
از جزیره‌ای تنها
تا قاره‌ای زیبا

آغوش تو جنگل است
با بوی درخت‌ها و علف

پاهای تو باد است
می‌گریزد
و نگاه شاعر را
می‌دزدد انگار
و می‌برد با خود
از فراز جنگل
تا دریا

پ.ن: یادداشت "دربرابر انتقاد..." درباره‌ی شعر بالا در وبلاگ Z بخوانید

د: ۱۴

شعری که تو نخوانی
دروغی است که شاعر میگوید

آینهای ترک برمیدارد
دلی میشکند
دستی کتاب را میبندد
کلمات بر صفحه کلید
اشک میشوند
باران به دریا نمیرسد
نازا میشود رود زاینده
شاعر میمیرد!

بخوان
بخوان به نام عشق
بخوان تا شعر، دریا شود
آبی، آینهی آسمان
بخوان تو
که زیباترین کلامی بر کاغذ
تو که راز حروف را میدانی
و ازدروغ بیزاری
مرا بخوان
بگذار شعری برایت بسرایم

د: ۱۳

پاهایت
دو رودخانه از برف است و تگرگ

مرا می برد
تا دریای خورشیدی آتشین
در بین النهرین

افسانه ای که تمام نمی شود
سفر در توست

د: ۱۲

براي اين‌كه شعري بنويسم
تو بايد باشي
دستم را بگيري
در فكرم قدم بزني

براي اين‌كه زنده بمانم
تو بايد باشي
نگاهم كني

من انسان مستقلي هستم
...
هستي تو
مي‌نويسم و زنده‌ام.

د: ۱۱

عطر گیسوانت را
شاعران بسیاری سروده‌اند.
زیبایی چهره‌ات را
 نقاش‌ها بسیار کشیده‌اند.
اندامت زیبایت را
پیکره‌تراش‌ها بارها از مرمری سپید ساخته‌اند
رد پایت در افسانه‌ها و داستان‌ها جا مانده.
در جست‌وجوی تو آوازه‌خوانان دورگرد ترانه‌ها ساخته
و خنیاگران هنوز می‌نوازند.

هیچ‌کس اما همچون من تو را در آغوش نگرفته
و به این همه نقصان هنر نیاندیشیده‌ست.

د: ۱۰

دلم می‌خواهد برایت شعری بنویسم
هوا گرم است
دلم می‌خواهد برایت شعری بنویسم
باد کاغذهایم را می‌برد
دلم می‌خواهد برایت شعری بنویسم
باران
دفترم را خیس و خراب کرده است
دلم می‌خواهد برایت شعری بنویسم
آزادی نیست
ممنوع است
نوشتن شعر برای تو

د: ۹

نوشت:
كاش باران ببارد
كاش آن‌قدر ببارد
و ببارد
و ببارد...

من چتری را كه گشوده بودم بستم
تا به خیس شدنم بخندد

نوشتم:
حالا كه خیس...
چتری را كه نیست
گشوده بود برایم
كه های های بارانم

د: ۸

«گشتاپو» رو سفید شده
«كا.گ.ب» كم آورده
تمام مفتش‌های دنیا مانده‌اند
حتا «ركن‌الدین‌خان مختاری» خودمان هم به نظاره ایستاده!
این آینه‌ای كه مرا
چگونه تفتیش می‌كند؟!

د: ۷

هیچ کس یک شاعر را
برای هیچ کاری استخدام نمی‌کند
هیچ‌کس شاعر را دوست ندارد
مگر مثل تو دیوانه باشد
شاعری به چه‌کاری می‌آید
جز ستایش تو
که آن‌هم در هیچ فرم آگهی استخدامی نیست

د: ۶

افتاده‌ام سر زبانی
که نوک زبانم بود نامش
با بازی‌های زمانی
در بازده معانی
که باز
کم می‌آورد شاعر
و شعری که تو را کم دارد
نوک زبانم بود
اما نا تمام می‌ماند

د: ۵

نام پیامبری بر من است
كه نمی‌شناسم
دیگر هیچ خدایی را بنده نیستم
وقتی خدایی باشی تو
كه می‌پرستم

د: ۴

پیراهن تو
جایی در جدول عناصر ندارد
ببخشید آقای مندلیوف
یادم نبود شما عاشق دیگری هستید
و عشق من است كه فقط
در پیرهنش
عنصری ناب دارد

د: ۳

رویا نیست این
تو روئیده‌ای
و من به پایت آب می‌ریزم

د: ۲

میان پستان‌های تو
آرامشی‌ست
همچون ساحلی امن
برای قایقی توفان زده

د: ۱

تو یك نت طولانی هستی
شنیدنی
بگذار هركس ساز خودش را بزند
تو در گوش من جا خوش كرده‌ای.