وقتی مرگ، میداندار و سکوت، ناگزیر است چه بگویم؟ از نگفتنها
جوهرهی باغ
Garden Abstract
Hart Crane
The apple on its bough is her desire,
Shining suspension, mimic of
the sun.
The bough has caught her breath
up, and her voice,
Dumbly articulate in the slant
and rise
Of branch on branch above her,
blurs her eyes.
She is prisoner of the tree and
its green fingers.
The wind possessing her,
weaving her young veins,
Holding her to the sky and its
quick blue,
Drowning the fever of her hands
in sunlight.
She has no memory, nor fear,
nor hope
Beyond the grass and shadows at
her feet.
جوهرهی باغ
سیبی بر شاخسار
خواستار است
درخشان خورشیدی را شدن.
اما، نفس بریده و خاموش
در خم و خیزِ شاخههاست اسیر.
چشمهایش در بندِ انگشتانِ سبزِ درخت
تارمیشود.
تا در خیال
خود را درختی ببیند
در آغوشِ باد
که ساقهایِ ترد و جوانش را
رگ میگشاید
و بر آسمانِ تندِ آبی میآویزد
تا آب شود تبِ دستهایش
در روشنایِ آفتاب.
نه ترسی میماند
نه خاطره
نه حتی امیدی
بیشتر از گسترهی دامون
و سایههایی به زیر پایش.
بداهه ۲۴
یکی هزارهای بعد را
دیگری شاعر است و
آن یک تازه سیگاری افروخته.
از افق ِ تا بخار ِ مه فرو لغزیده
سایهای لرزان نزدیک میشود...
یکایک دوش به دوش ِ حلاج میایستند و
پر باز میکنند.
بداهه ۲۳
امشب در راه است.
فردا شب پس از مرگم
نه بمبها از کار میمانند،
نه این شعر باقی میماند.
بداهه ۲۲
وطنی نمانده که ماندن
بی تنیست.
طبلها گوش را کر میکند
و صدا به صدا نمیرسد.
بیگانه و بی پناه
تن میزنم از تنهایی
پی جوی صدایی در وطن
میمانم.