از قرن ِ سوم آمده یکی هزارهای بعد را دیگری شاعر است و آن یک تازه سیگاری افروخته. از افق ِ تا بخار ِ مه فرو لغزیده سایهای لرزان نزدیک میشود... یکایک دوش به دوش ِ حلاج میایستند و پر باز میکنند.
بی تن شده تنم وطنی نمانده که ماندن بی تنیست. طبلها گوش را کر میکند و صدا به صدا نمیرسد. بیگانه و بی پناه تن میزنم از تنهایی پی جوی صدایی در وطن میمانم.