چهار چشم‌انداز

 با باران که می‌بارد بهار
جوانه‌های تازه
بال می‌گیرند
و دل به دریا می‌زنند

با آفتاب که می‌تابد تابستان
حفره‌هایِ چشم
به خاوران
با بارانِ گل‌ها
می‌خندند.

با باد که می‌وزد پاییز
شاخه‌هایی سرخ، دست می‌آورند
اشکِ مادران را آغوش می‌کشند.

با برف که می‌ریزد زمستان
هر عبور، خاطره‌ای
پی‌جویِ عابرانی می‌شود
که از چشم‌انداز گذشته‌اند.

ذَم دور از مدح

بنگر
گاو چگونه
ماغ می‌کشد

سرِ شما سلامت
که سلاخی شاخ و دُم ندارد
همه‌اش گوشت است، دَمِ توپ
آن‌چه بر زمین افتاده را
صاحبش برمی‌دارد.

گوشی بدهکارِ تو نیست
وقتی که در دستِ کودکان
چشمی به دنیا گشوده.
بی برو برگرد
دورانِ تو گذشت.
سایه‌ات را بردار
و برگرد.

قارقار کلاغ‌ها
در دخمه
آینه‌ها را مکدر کرده است

بنگر
گاو چگونه
هجای فایده است.
گاو باش،
دست‌کم.

بداهه ۲۷

 وقتی مرگ، میدان‌دار و سکوت، ناگزیر است چه بگویم؟ از نگفتن‌ها

هیچ

 نه چیزی برای دیدن نه چیزی برای شنیدن نه چیزی برای گفتن نه چیزی برای نوشتن نه چیزی برای خواندن نه چیزی برای خندیدن نه چیزی برای گریستن نه چیزی برای ساختن نه چیزی برای سوختن نه چیزی برای ماندن نه چیزی برای رفتن نه چیزی برای زیستن نه چیزی برای مردن نه چیزی برای...

جوهره‌ی باغ

 Garden Abstract

Hart Crane

 

The apple on its bough is her desire,

Shining suspension, mimic of the sun.

The bough has caught her breath up, and her voice,

Dumbly articulate in the slant and rise

Of branch on branch above her, blurs her eyes.


She is prisoner of the tree and its green fingers.

 And so she comes to dream herself the tree,

The wind possessing her, weaving her young veins,

Holding her to the sky and its quick blue,

Drowning the fever of her hands in sunlight.

She has no memory, nor fear, nor hope

Beyond the grass and shadows at her feet.

 

جوهره‌ی باغ


سیبی بر شاخسار

خواستار است

درخشان خورشیدی را شدن.

اما، نفس بریده و خاموش

در خم و خیزِ شاخه‌هاست اسیر.

چشم‌هایش در بندِ انگشتانِ سبزِ درخت

تارمی‌شود.


تا در خیال

خود را درختی ببیند

در آغوشِ باد

که ساق‌هایِ ترد و جوانش را

 رگ می‌گشاید

و بر آسمانِ تندِ آبی می‌آویزد

تا آب شود تبِ دست‌هایش

در روشنایِ آفتاب.

نه ترسی می‌ماند

نه خاطره

نه حتی امیدی

بیشتر از گستره‌ی دامون

و سایه‌هایی به زیر پایش.


 ‌~ هارت کرین

بداهه ۲۵

 به شب
خَفقانِ بال
خواب می‌ربود.
صبح
پنجره‌ای شکسته بود و
کبوتری مرده.

بداهه ۲۴

 از قرن ِ سوم آمده
یکی هزاره‌ای بعد را
دیگری شاعر است و
آن یک تازه سیگاری افروخته.
از افق ِ تا بخار ِ مه فرو لغزیده
سایه‌ای لرزان نزدیک می‌شود...
یکایک دوش به دوش ِ حلاج می‌ایستند و
پر باز می‌کنند.

بداهه ۲۳

 دیشب از بمباران جان به در بردم.
امشب در راه است.
فردا شب پس از مرگم
نه بمب‌ها از کار می‌مانند،
نه این شعر باقی می‌ماند.