میدانِ مالا

 زندگی را با جرعه‌های چای اندازه گرفتم (۱)

دریا در آسمان آویخته (۲)

و کبوترند ماهی‌ها


مزه‌ی شورِ شوخی زیر زبانم می‌سُرَد

موج بر می‌دارم

کبوترانی بر بام راه می‌روند (۳)

که پیغامِ مردانی غربال به دست 

لالایی شود.

از نیمه گذشته شب

ظلمات است

مالایی که در سیاهی دل به دریا بزند

روی سرِ ماهی، توری سفید می‌اندازد

تا لالایی بخواند.


هلاک می‌شود تا صید شود صید

هلاک می‌شود ماه و دریا می‌درخشد

تا بر زمینِ سفت پا نهد

و بجوشد چای

تا در فنجانِ شکسته‌ای که نیمه‌ی پُر ندارد

                                           بنوشد.

زندانِ زندگان است

تورهایی تهی از ماهی

آویخته بر مهتابیِ مالایی خسته

به اشکِ ماهی در آب‌ها می‌اندیشد (۴)


منظره شور و مواج است

 و هیچ حسّی سُر نمی‌خورد.

زندگی را 

با مالا و ماهی‌ها

تلخ می‌نوشم.


ا.ز.ل

۶ر۶ر۱۴۰۱



۱- اشاره‌ای به «سرود عاشقانه‌ی آلفرد پروفراگ» سروده‌ی ت.اس. الیوت

۲- برگرفته از استعاره‌ی «بحر معلق» حافظ

۳- اشاره‌ای به شعر «گورستان ساحلی» سروده‌ی «پل والری»

۴- اشاره‌ای به شعر «ماهی‌ها چگونه می‌گریند» سروده‌ی «بیژن نجدی»

تقدیم به «میم»
که میلادش، زندگی بخش و وجودش مهر است و زیبایی 

روزِ میلادِ توست
و فکر می‌کنم
دنیا چه ناقص بود
بی وجودت 

روزِ میلادِ توست
و شادمانم که تو را یافتم
و دنیایم ارزشمند است
با وجودت 

روزِ میلادِ توست
و دنیا لبخند می‌زند
چرا که زیبایی آفریده
بی همتا
و معنایِ زیبایی است
وجودت 

روزِ میلادِ تو
بهترینِ روزهاست.

پاییز

 پائیز سرخ است
و از سرخ بوی خون می‌آید

رنگ‌ها و صداها
نامی ندارند
نباشد آدمی.

برگ نیست، آدم
پژمرده شود
آغازِ هر پاییز

صدا دارد مرگ
برگ نیست
بی صدا از شاخه‌ها بی‌افتد
با خش خشی خاموش
زیر پا خرد و فراموش شود.

خون
خاطره می‌شود با آبان!
پاییزها تا ابد سرخ
سرخ تا ابد خون.

آدم برگ نیست
بی صدا در پاییز بمیرد
خاطراتِ خونین را
فراموش نمی‌کند.

کارِ روزِ کارگر

 زنده ماندن را که

جان می‌دهی به جای نان

مجبوری.

اگر خسته‌گی‌ات، فریادی حتی

کارگر نیفتد و 

جان به در نبری

گرسنه بمانی و 

هر روز تن به کار دهی

یا بیگاری...!

که خانه نداری و سقفی

برای زندگی، گورخوابی!


روزِ تو

روزِ کار

روزِ تو کارگر نیست

کارِ تو روزی‌ست

که جان می‌کاهد.

به مزد که چشم داشته باشی

فرقی نمی‌کند کجا چه نامی؟!

که مزدوری مجبوری

تا زنده بمانی.


روزِ کارگر هم دیگر کارگر نیست.

و خانۀ کارگر

خانۀ کارگر نیست.

صاحبخانه، دزدی‌ست با چراغ

مزد می‌گیرد که از مزد تو بکاهد

باور نکن 

نامش را هم از تو دزدیده است.

که مزدِ هیچ کاری

برایِ زندگی، کافی نیست.


چنین تا چند

می‌توانی زنده بمانی؟

بی فریادی.

نشستن

کارگر نیست.

برخیز و روزی نو بساز

چیزی برایِ از دست دادن، نمانده است.

نافرمانی

زنجیرهایت را بر گردنِ کارفرما بیاویز

تا از بارِ سنگین‌ات کم کنی.

وقت‌اش رسیده

کمی

خستگی به‌در کنی از تنِ خسته‌گان

اردویِ بیشمارِ کارگران.


کارگر است اعتصاب،

کارگر است اتحاد،

پیروزی

از آن کارگر است.