‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر نو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر نو. نمایش همه پست‌ها

کارِ روزِ کارگر

 زنده ماندن را که

جان می‌دهی به جای نان

مجبوری.

اگر خسته‌گی‌ات، فریادی حتی

کارگر نیفتد و 

جان به در نبری

گرسنه بمانی و 

هر روز تن به کار دهی

یا بیگاری...!

که خانه نداری و سقفی

برای زندگی، گورخوابی!


روزِ تو

روزِ کار

روزِ تو کارگر نیست

کارِ تو روزی‌ست

که جان می‌کاهد.

به مزد که چشم داشته باشی

فرقی نمی‌کند کجا چه نامی؟!

که مزدوری مجبوری

تا زنده بمانی.


روزِ کارگر هم دیگر کارگر نیست.

و خانۀ کارگر

خانۀ کارگر نیست.

صاحبخانه، دزدی‌ست با چراغ

مزد می‌گیرد که از مزد تو بکاهد

باور نکن 

نامش را هم از تو دزدیده است.

که مزدِ هیچ کاری

برایِ زندگی، کافی نیست.


چنین تا چند

می‌توانی زنده بمانی؟

بی فریادی.

نشستن

کارگر نیست.

برخیز و روزی نو بساز

چیزی برایِ از دست دادن، نمانده است.

نافرمانی

زنجیرهایت را بر گردنِ کارفرما بیاویز

تا از بارِ سنگین‌ات کم کنی.

وقت‌اش رسیده

کمی

خستگی به‌در کنی از تنِ خسته‌گان

اردویِ بیشمارِ کارگران.


کارگر است اعتصاب،

کارگر است اتحاد،

پیروزی

از آن کارگر است.

هرچه شما بگویی
درست
و قطعاً همین است!
بر پشتِ سه گاو
که بر لاکپشتی
در اقیانوس شناور
نشسته‌اند
زمین مسطح است.
آدمی‌زاد
روی دست‌هایش راه می‌رود
و پرندگان
در دریا شنا می‌کنند.
آسمان سبز است
و منویاتِ شماست
 که به دنیا رنگ و جان بخشیده.
باران، به فرموده می‌بارد
و درختان به امرِ شما می‌رویند.
ماشینِ چاپ
فریبِ شیطان است
و صابون، وسوسۀ گناه.
بی اجازۀ صاحبِ آسمان و زمین
اهانت به گاو و سبقت از لاکپشت
گناه است.
ما که آدم نیستیم
روی دو پا راه می‌رویم
و سربه هواییم
بیچارگانی
میانِ شاخ‌های گاو، معلق
و بر پشتِ لاکپشت، سواریم
تا گناه نکنیم
که گناهان ما
توهین به شماست
بر سینه می‌کوبیم
به فرموده می‌گرییم.



۸ بهمن ۱۳۹۸
زندان ضیابر گیلان

کارِ روزِ کارگر

زنده ماندن را که
جان می‌دهی به جای نان
مجبوری.
اگر خسته‌گی‌ات، فریادی حتی
کارگر نیفتد و
جان به در نبری
گرسنه بمانی و
هر روز تن به کار دهی
یا بیگاری...!
که خانه نداری و سقفی
برای زندگی، گورخوابی!

روزِ تو
روزِ کار
روزِ تو کارگر نیست
کارِ تو روزی‌ست
که جان می‌کاهد.
به مزد که چشم داشته باشی
فرقی نمی‌کند کجا چه نامی؟!
که مزدوری مجبوری
تا زنده بمانی.

روزِ کارگر هم دیگر کارگر نیست.
و خانۀ کارگر
خانۀ کارگر نیست.
صاحبخانه، دزدی‌ست با چراغ
مزد می‌گیرد که از مزد تو بکاهد
باور نکن
نامش را هم از تو دزدیده است.
که مزدِ هیچ کاری
برایِ زندگی، کافی نیست.

چنین تا چند
می‌توانی زنده بمانی؟
بی فریادی.
نشستن
کارگر نیست.
برخیز و روزی نو بساز
چیزی برایِ از دست دادن، نمانده است.
نافرمانی
زنجیرهایت را بر گردنِ کارفرما بیاویز
تا از بارِ سنگین‌ات کم کنی.
وقت‌اش رسیده
کمی
خستگی به‌در کنی از تنِ خسته‌گان
اردویِ بیشمارِ کارگران.

کارگر است اعتصاب،
کارگر است اتحاد،
پیروزی
از آن کارگر است.
برهنه می‌بینی درخت
شرمسارِ قتلِ برگهاست
نه خنجی که شاخه‌های خشن
 بر آسمانش می‌کشند.

دیر آمدی جوانه
گلبرگِ انجیر بُنِ خزان زده
نمی‌بینی
برگها را از شاخه تابیده
و زمین، مزار است ؟

زیبایی
تنها
و نمی‌دانی سرما
در نخیزِ توست.

دامی‌ست
نحرِ ناگزیر همه را
این داغ که افتاده در باغ.
زائوی نابهنگام
آبستنِ هیچ توفانی نیست
نیامده مرده باشد انگار
تار خشکیده.

بی گاه چنین بودم
جوانه‌ای که نه‌رُست
میانِ مردارهایی سیال و سرنگون
در خیابانی که هر عبور
جز خش خشِ خشنِ ناهنجاری نمی‌خواند.

غبار جایِ پایِ تو نشسته است
می‌خوانی: «غبار جایِ گامهای تند نشسته است.»*
در بازتابِ بازتابی
بازتابها
ماه را شرمندۀ معنا می‌کنند.

توالی فصول، پائیز است
و تاریخ، شرمسارِ تکرار
تا در آئینه بتابد
تاریک می‌شود.

نمی‌بینم!
و باکم نیست.
حتا اگر دیده دانسته باشد
انذار که ناگزیر
هربار ملال‌آور و مرگ است.

* اشاره به سطری از شعر بلند منظومۀ ایرانی سرودۀ محمد مختاری

برای مادرم نادیا

دو زن مرا زادند
یکی
چون دانه‌ای در خاک، که بذری شود و روید
جانم آفرید،
دیگری روحم را.

از دو بندر می‌آیم
یکی در آتش
            یکی آبی.
در بندری سرخ جوانه زدم
و در آبیِ بندری، شکفتم
دوگانه‌ای که هست و نیستم!

باران که نبارد
سبز نمی‌شود خیال
آبی محو می‌شود دورتر
پسری که در بندر جا مانده، می‌داند
                      - پدر بر نمی‌گردد.
طوفانِ دریا، آبی ندارد
بیابان است و عطش
- شکمِ گرسنه اما جز راهِ بادیه، نمی‌شناسد -

انبوهِ جنگلی که خون می‌گرید
آغوشِ زنی‌ست، مُرده زائیده.
دریا دلند مادرانِ شهید.

دوست داشتنت، کمترینِ بودن است
برای این حضور، آفریده نگاهت
در آغوشت که بودن می‌خواهد
جنگلی شدن، خون دادن و بارور ساختن
شهامت می‌خواهد در بندری که از پدر جا مانده،
                                                   - ماندن.

باد که می‌وزد
سکوت، برگ‌ها را ترک می‌کند
درخت، به رقص می‌آید تا باران
موج‌ها موج جنگل می‌خواند
با پرنده‌ها و ماهی‌ها
سبز و آبی
سرخ و آبی
           آبی در آبی
مرا
      میانِ دو بندر
در آغوش می‌گیرد
دشتی می‌خواند
و همۀ هوا به رقص می‌آید.

مادر می‌خندد،
               - جنگلی سرخ -
یادِ شهیدان را زنده می‌کند.
آن نگاهِ آخر، آغازِ راهِ بی پایان
                   دریا و یادِ یاران.

سر برافراشته سبز تا دریا
با بادبان‌های سپید، می‌رقصد
زنی که زاده مرا سرخ چشم
به تباهِ پس از این می‌اندیشد
غمِ پژمردنِ گلِ سرخی در چشم‌هایش
سرکشیده تا دریا، که می‌‌بارد.

میانِ دو مادر
آغوش یکی‌ست
تو یکی
و دیگر، یکی که عشق باخته.
                          - خون می‌بارد در قلبِ جنگلی‌اش -

دل به دریا می‌زنی، سبز می‌رقصی
و جنگل آرام می‌گیرد با آوازِ دشتی.
هر شهید در نگاهت
رودخانه‌ها و دریا‌ها در نگاهت
بندرهای جامانده از پدر، پیشِ پایت
گریز پا نیستی،
که رُستن از جنگل آموختی و ماندن
آبی کردنِ هرچه سرخِ سبز.

مرا دو زن، آموختند
                   شهامتِ ماندن و مقاومت
زیبا و یگانه
جنگلی‌ که از انبوهِ ایستادن
خوابِ دریا را
به رقص، آشفته می‌کند.

زن، بندر است
پناهِ بادبان‌های سپید
سرخوشانه همراهِ جنگل‌ها که رقصیده‌اند.
زن، جنگل است
سرکشیده و سرکش تا دریا را بیاشوبد
برقصد با بادبان‌ها که سرگردان و سپید
                                بندری می‌جویند.
زن، ابر است
می‌بارد،
            می‌رود،
                     می‌بارد
و در قلبش آتشی شعله‌ور
مرا یگانه می‌کند.

 زن است زن
یکی جسمِ مرا می‌زاید
و دیگری روحِ مرا
در دو بندر
که امتدادِ نگاهشان
سرزمینِ جانپاره‌های شهید،
خاکِ من ‌است.

یاور، ویژه نامۀ زنان ماهنامۀ گیلانˇ اؤجا، مهر ۱۳۹۷
🔺 اين شعر نخستين بار در یاور، ویژه نامۀ زنان ماهنامۀ گیلانˇ اؤجا، مهر ۱۳۹۷ منتشر شده است.

بی آبی

این آبی
پریده رنگ به سرخیِ خون
که  سرخیِ خون
یادگار، نشسته بر دیوار

این روزگارِ فراموشی و تنهایی
که نه می‌گذرد،
فرو می‌بردم در خود
خود را که گم
کرده‌ام بارها
و رها
نشده که این بار
آبی مراد شود
که بیاورد؟
که نیست!

سرخیِ رنگ، پریده
آغازِ سیاه است.
و سیاه یعنی
که هیچ و نبوده تا حالا...

رنگها را فراموش می‌کنم
و در پنهانِ سیاهی
تمام می‌شوم

تمامی ندارد
انگار این آسمانِ لب‌پر
و هربار
صبح، آبی می‌شود
آبي، سرخ
سرخ، سیاه
تا آبی

آبی که ردِّ خون را می‌شوید.

افسانۀ عشق

قسم به نام
و آن کلامِ مقدس
که بهشت را
چه به ممنوعِ ميلِ میوه‌ای؟
منظورشان تو بودی
درتمام عهود
و قرآن
و هرچه آمده بعد از آن
که ناخوانده
...
قسم به نام
و آن کلام مقدس
منع تو بود که مرا به دنیا آورد
و فلاسفه هم ندیدند
گمراه
تمثیل را
که تو بودی آن ممنوعِ بهشت
تو عشق
که جز شاعرانت نشناختند
و چون اوراد قدسی
برزبانشان جاری شدی
آنقدر آشکار که عالمیان دریافتند
و به رسوایی بر آن
افسانه ساختند.

ماه و دریا

در شبِ چشمِ باغ
گلهایِ رنگباخته
 به خیرگی نمی‌آمد.
ماه را با تو طرح کردم
که رنگِ گلها را
وضعِ ما می‌کرد.

از لغزشِ لبانم بر لالۀ گوشِ تو
کلامی بر نخواست
در تیرگی دیده شود
اما
خُنج زد بر گونه‌ات
سویِ ستاره‌ای.

دریاشبی‌ست و ماه
نورِ مشوشِ مرعوبی‌ست
رویِ زمین پا نمی‌زند.

میانِ سکوتِ امواج
و تشنگیِ مداومِ ساحل
با ستاره‌هایِ گریزانش
- ساقیِ تشنگی -
در انتظارِ مالاها
تورِ تهیِ گسترده‌ای.

تا آن کلام را بگویی
همهمۀ ستاره‌ها
ماهی می‌شود و چوب می‌خورد.

بر مرزِ آب و خاک
ردپایِ مرا پاک می‌کند
تا خیالی در فصلِ بوسه‌ها
                     - سرخ -
که ما را در آغوش نگرفت
اما
مالاها در سکوتِ سنگینِ دریا شهید می‌شوند.

پا می‌فشاری
و بر خطِّ سرخِ دور
بر آب می‌گذری.

خیالِ خوشِ خاطره‌ای سفید می‌شود
شیهه می‌کشد در آسمان، اسبی
اشک از گونۀ گَـوَنی می‌چکد
                           - سرخ
                             سرخِ پریده رنگ
                             مثلِ باغ -

انگشتهایِ تو بر مرزِ گورِ آب، فاتحه می‌خواند
اما
لبت هنوز و همیشه خاموش
                              بوسه می‌خواهد.

شبحی باغ را به تورِ تهی می‌آویزد
و گلبرگهایِ شبزده
سمکوبِ سوارانی ناخوانده
نشکفته، پژمرده‌اند.

ماه
زنی‌ست آیینه گذاشته
در عروسیِ از ما بهتران
 به تعزیه نشسته‌اند ایشان.
دریا را در کف دست می‌نوشند.
پایِ آغوزدارِ پیر
ثَکلاوار می‌گریند.

مالاها
بر قلب دریا
نیاز را آواز می‌دهند.

بر رویِ ریشۀ دارِ کهن
هزارساله زنی مُرده‌زا می‌زاید
و نوزادانِ مُرده می‌پرسند:
- چرا مرا زائیدی مادر؟

اینجا مار مهره می‌اندازد
و فردا زائویی دیگر
به‌ناف افتاده، گورکن می‌شود.

بگذر از این ضیاع
بوسه‌ها موج کن
دنبالِ ردپایِ ایشان گم شدم، بردارم
ببار با برگهایِ سرخ
                      شهیدانِ هر سال.

دست برداریم از این خیرگی
گرچه ماه می‌گذرد
اما
بعد از این خونبارش
                     سفید می‌شود، سرد
                     باغ، سفید می‌شود
                     جایِ پاها، سفید می‌شود
                     گلهایِ ماتِ سفید، سفید می‌شود.
و می‌دانم که این همه
ماهی‌ست پیشوازِ سکوت رفته، در چشمهایِ تو
                                     - چشم بر درخت می‌بندد. -
و ایشان می‌گذرند
هلهله کنان و کفن پوش
بی جایِ پایی بر ساحل
                       دریا هم سفید می‌شود.

چِشمی بر لبهایت
گفتن آغاز کرده است.

آگاهی

می‌دانم
یک سیب را
می‌شود قسمت کرد
آنچنان که زبانزد شود
و دریا را
با هر موج
تازه‌تر دید
و ابرهای آسمان را
در آه دستفروشانی
که بر گرد آتشفشانی خیره‌اند
تماشا کرد.

می‌دانم که هرکلام
کلام آخرین است
و مساوات
آخرین چاره.

تو نه سیبی
     نه موج
   و نه آهی.
یقینی هستی بی نهایت
برق برنده‌ی نگاهی
که از یادم نمی‌رود
حتا وقتی ریشه‌ی گیاهی
در کاسه‌ی چشمانم جا گرفته باشد
رویش تو
جاودانه است.

خبر مشوش

دست نمی‌دهد پا
جای تو بگذارم
در این راه که جای دوست
دشمن است و کور
دیده حلوا خیرات می‌کنند.
نمانده نشد انقلاب ما.
کباب اگر بو نبرد
گربه دزد نمی‌شود.
کلونی گرسنگان را چاره
قالیبافی سر چار راه است.
راهی نمی‌برد ناظری که
کور روی دست‌هایش می‌رود
و جای پایش بر قالی
خود می‌شود.

راز

نگاهِ تو دیر کرده
یا پاهای من
همراه نبود
که این همه عمر گذشت
و هنوز
داغِ بوسه‌ات
بر لبِ من شعر می‌شود

هربار پشتِ نگاهت
سر بر دیوار می‌کوبم
که این‌بار
رازِ دل بگویم، اما...
نه دل راضی‌ست
نه رازی باقی

نگاهِ تو که می‌رسد به دیوار
چشم باز می‌کنم و می‌بینم
لب‌هایی بی شِکوه
کلام را به بوسه‌ای می‌آمیزند
و زندگی
زود می‌شود

گلوله

داغِ گلوله
می‌زند لبان شاعر.
این گلوله بود
خدای-سایه‌ای را
قزاق سوادکوهی نامید.
نه لب‌‌های دوخته‌ی ایزدِ شاعران.
گلوله بود
بر گلوی گوزنِ جوانی
جوانه زد سرخ.
شعر شد اینک گلوله
ـ چه ناتوان ـ
خدایگان را تا به بند کشد.

هایکو

قرصِ نانی
در آسمان.
آه...
ابریش ربود.

به مخاطب خاص!

یک نفر هست
که شعر مرا می‌خواند
یک نفر که شعر مرا ناهار می‌خورد
و شب به خانه می‌برد،
و برایش نان دارد
اما از این شعر متنفر است!
برایش می‌نویسم هربار
واژگانی مطبوع-ممنوع
می‌نویسم
بیکار-شرمنده‌ی خانواده‌اش نباشد
می‌نویسم تا آخرین نفس
برای او
که می‌خواند این شعر را
تا آخرین نقطه.

من صاحب استارتاپ نیستم

نخستین استارتاپ ویکند سبز در تهران برگزار می‌شود


من صاحب استارتاپ نیستم
و از آبِ لوله کشی
با لیوان می نوشم
در بطری‌هایِ اسکناس-آبی
عکسِ لبِ رخِ یار را می‌بوسم
من شاعرم
و خوشبختم که به اطلاع برسانم:
هنوز نتوانسته‌اند خطِ تولیدِ مرا بسازند
هنوز نتوانستنه‌اند خطِ تولیدِ مرا ببندند!
در هیچ "ویکند"بازاری
مشابه‌یِ من نیست.
اما نمی دانم چرا
بوی باروت می آید؟
مگر که جنگی جدید،
استارتاپ شده؟
من که صاحب استارتاپ نیستم.

خیابانشعر


برای میرِع. میم، که شاعرتر از شعر است 

در تنهایی خیابان
شاعر
دریا را می‌بیند
و رَدِّ سرخِ خون با شتاب
از خاطرش می‌گذرد.

بر سپیده‌ی هر سطر آن‌گاه
شعر
دست می اندازد
و دلِ خون، آفتاب می‌شود.

در خیابان
جنبشِ واژگانِ تو فردا
فریاد می‌شود.

و این همه رود
- که از ماهیان آزاد تهی بود -
بی گمان روزی
دریا می‌شود.

هیچ خیابانِ خلوتی
منتظر نیست.
هیچ سطری
تا سپیده نانوشته نمی‌ماند.

نابینا


نمی‌بیند
غرق شده
که غرق شده است
رنجی نمی‌برد دریا
گاهی جنازه را پس می‌دهد
گاهی برای همیشه می‌بلعد
بی رحم است دریا
و شوری آبش از اشک‌های ماست
که بر ساحل
برای غریقی اشک می‌ریزیم
و نمی‌دانیم خودمانیم

هشت مارس

اگر هشت مارس بود...
بوسه‌ای بر لبان زن می‌زدم
تا از او هدیه‌ای داشته باشم.
اگر روز جهانی زن
مادر شده باشد
یا خواهر روحانی که هنوز
سیب را از درخت نچیده
مبارک شده باشد.

خدای منی

خدای منی
مرا از گل عشق آفریدی
ـ فَتَبارَكَ اللَّهُ ...
و به کرشمه
گوشه‌ای نشستی
تا ستایشت کنم.

چه‌‌گونه آیینه‌ای نیست

چه‌‌گونه آیینه‌ای نیست
و در تو
من منعکس شدم؟


با لبخند تو می‌خندم
با چشم‌هایت می‌بینم
با دست‌هایت می‌نویسم
با پاهای تو راه می‌روم
رازی‌ست
ضربان قلب تو
خون را در رگان من جاری می‌کند


بی آن‌که آیینه‌ای باشد
تو انعکاس من شده ای
من بازتاب تو
و این
تصویر عشقی است
تا ابد تکرار می‌شود.