‏نمایش پست‌ها با برچسب دستی مرا خالی می‌کند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دستی مرا خالی می‌کند. نمایش همه پست‌ها

اینک زمان ِ ما شده
پاییزها گذشت
خون ریخته‌ست
این درخت
پای ِ بتان شکسته‌ست
پا به‌جاست 

دانشکده کنون
خود خانه‌ی ِ من است
دستان ِ تو رفیق
جای ِ دگر شدن
آغوش ِ باز ِ درس
قبر ِ جهالت است 

دستِ تو
درس ِ نوست
با نوشدن، بهار
با رد شدن ز برگریز پار و کنون
آغوش ِ کیمیای ِ تو اینک به‌جاست 

فردا بهار ِ ماست.

۱۸ تیر

هدف را
تيری كه افگندی
شكافت
هنوز اگرچه برجاست!

آرشِ چله نكشيده
درختی كه در افق پيداست
دور نيست. 

دور نيست
فردا كه دفترها
قاضی رفتار
كفتارها باشند. 

ستاره بارانِ لبخندی
يارانِ دبستانی را
در تيرهای آرش
آرش‌ها
دنبال می‌کند
از ۱۸ تيرماه
تا هميشه...

نه‌نويسنده‌

 _ من نويسنده‌ام.
« اين را يكی گفت كه قصه می‌نوشت»
‍[قاضی نگاه كرد]
_ من نه‌نويسنده‌ام!
« اين را همان كه قصه می‌نوشت، گريست»


به انكارِ خود برآمديم
كه قاطعانه
             مفتيان
زمين را مسطح كنند
به سودِ خويش

مگر اين‌همه چرخشِ ساليان را
اذهانِ منجمد نديدن نگرفت؟!

اينك ما
در سرزمينِ مقتولانِ منكرِ خويش
نه شاعری سربه‌دار است
نه روحِ شاعر قربانی
و زمانه‌ای غمين است
و حكايتی
           چون هميشه طولانی

كابوس

از چشمم كه سرازير می‌شوی، صبح‌ها
تا مذابِ خاطراتِ شب، خسته‌ام می‌كنی
چيزی از خوابم را دزديده‌ای
ميانِ استخوانِ سينه‌ام درد می‌گيرد
گرفتار بهاری شده‌ام كه پيرم می‌كند
نمی‌دانی چرا می‌آيی
مثل شكوفه‌ای بی‌وقت
و اين عابرانِ هراسان هربار
بی‌تفاوت كنار می‌كشند
تا در خيابان راه بند بيايد
و فريادِ آمبولانس
نعش‌كش شود.
ذوب شده‌ام
شكوفه‌ای در دستم
و در يادِ كسی كه جامانده‌ام، تويی
روز می‌گذرد
و در گورهایِ بی‌نشانِ يادت، يكي اضافه می‌شود
حالا می‌دانی بهار نزديك است
و تو شكوفه‌ای كه زمستان را تاب آورده
در گور بی‌نشاني ديگر
شايد «من» جامانده.
این شعر نخست در روزنامه ایران شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ منتشر شده بود

میدان مجسمه

آفتاب که بتابد
دو بار که پوست بیاندازی
با مارمولک مرده فرقی نداری
زالوی خشکیده از قحطی
یا بارانی
که با دعای هیچ انسانی بر گربه نمی‌بارد

آفتاب که بتابد
مرد مرده‌ی میان میدان
دوپایش را توی یک کفش می‌کند
و کفش‌دوزک‌های باغ مجاور
استمنایشان می‌گیرد از بس جنازه‌اش جذاب است
بیا از خیر این همه التفاط به «ما» بگذر
ـ ما از کجا آمده تو این شعر؟
ماااا صدای گاو است
و خیال مرد مرده‌ی میان میدان آسوده
که در دل کفش‌دوزک‌ها
آب از آب تکان نمی‌خورد
ماااا ماااا ماااا

آفتاب که بتابد
خون ریخته‌ای است
که مراد نمی‌شود مثل آب نطلبیده‌
برای زالویی که خشکیده
ما مردار خویشیم
تماشاچی سقوط میدان
و عروج مرد مرده‌ی میان آن
ما عکس می‌شویم
عکس قاب می‌شود
آفتاب بر قاب می‌تابد
ما محو می‌شویم

آفتاب که بتابد
اگر این آفتاب بتابد
از قافله‌ی همه‌ی «ما»
دوباره پوست می‌اندازیم
در صف برای عکس یادگاری
فوری
پای مجسمه که در یک کفش است
خشک می‌شویم مثل زالو

آفتاب که بتابد
آغاز قحطی است

آنی تنهایی

بر بند نگاهی
كسی جا می‌ماند كه
كجا دیده‌ام / نمی‌داند

بوسه كه هر گلوله
آغوش كه هر نفرت
مهری گریخته از منظرمان
تنها نگاه و خیر‌گی ‌است
اگر فقط از این دنده‌ی‌ چپ برگردد
بندبازی را می‌ماند
در تعادل پائیزی یك فصل.

چشم‌ بسته‌ای چندی‌ست
گلوله برده یا تقدیر كه برگ‌ها ریخته‌اند؟
با نگاهت كم شده خوشبختی
از هرچه نامرادی و نامردی كم‌آوردی
نگاه كن
نترس

در نگاه و خیرگی‌ات جا می‌ماند كسی كه
از نگاهت افتاده
بندبازی كه بازی را باخته
و تماشاچیان كف نزده، رفته‌اند.