‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر کودتا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر کودتا. نمایش همه پست‌ها

سانسور مقاومتی

سانسور
نمی‌گذارد
بگویم
نمی‌گذارد
سانسور

روز جهانی کارگر

۱‏)
ﺩﯾﺮﻭﺯ، ﺣﻘﻮﻗﻢ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻡ
ﻓﺮﺩﺍ، ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ ...
ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺍﺳﺖ
ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﻣﺰﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ
ﻭ ﺳﻬﻤﮕﯿﻦ ﻣﯽﮔﺬﺭﻧﺪ
ﺍﺯ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ
ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ
ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﮐﺎﺭ
 ‏
۲‏)
ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﻢ
ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﻭﯾﻢ
ﺭﺍﻩ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﻣﺎﻥ
ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪﺍﻧﺪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ!
ﺩﺳﺖﻫﺎ ﺑﺴﺘﻪﺍﻧﺪ
ﺭﻭﺯ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ
ﻋﺰﺍﯼ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﺩﺍﺭﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻓﻌﻼً ﮐﻪ ﻣﺘﺤﺪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ...

۳‏)
ﻓﺮﺩﺍ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﯾﺎﺩ ﮐﻪ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ
ﺭﻧﺞ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﻣﺎ
ﮐﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺩﯾﺮﻭﺯ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ
ﻓﺮﺩﺍ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎﮐﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﻗﯿﻮﺩ ﮐﻬﻨﻪ
ﺯﻧﺠﯿﺮﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﮔﯽ
ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ
ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺠﺴﺘﻪ ﺑﺎﺩ

هنوز نوزده ساله‌ای

در زادروز سهراب اعرابی
پیر شدم
اما تو
هنوز جوانی نوزده ساله‌ای
با تمام نام‌ها
جاودانه‌ای
برادر
فرزند
رفیق
شهید
سهراب اعرابی

تنهایی

تنهایی فاجعه است
آوار ویرانی پوسیده‌ی آدمی‌ست

وقتی آدمی نیست
امید نیست

تن در تنهای تباه می‌شود
نور دیده سیاه

آه
کجاست آغوش بی‌ریایی
که رهایم کند
از این بند تنهایی؟
که تنیده بر جان و روانم

ویرانه‌ای اینک
در آستانه‌ی کویر
که ایشان
مانده بر درگاهش
تنها

شعری برای مستندسازان دربند


در آغاز
سراغ «سیاستمدارها» را گرفتند
تا با خود ببرند
و سر به نیست کنند
من سکوت کردم
و حرفی نزدم
چون سیاستمدار نبودم
بعد در نخ «نویسندگان» و «شاعران» رفتند
اما چون در شمار آنان نیز نبودم
سکوت کردم
«مستندسازها» را که هدف گرفتند
بازهم واکنشی نشان ندادم
چون مستندساز نبودم
تا اینکه سر وقت خودم آمدند
وقتی مرا دستگیر کردند
دیگر کسی نبود
تا صدایی به اعتراض برآرد


توضیح: با الهام از شعری مشهور از مارتین نیمولر (در ایران منسوب به برشت) و تطبیق آن با وضع امروز ما !

چهار

چهار راه بی‌قانونی‌ست جهان
حالا تو هی روی هیچ حساب کن

همه‌ی دیکتاتورها را هم
که یک‌جا جمع کنی
با همه‌ی تو
منهای مردم‌ات
- که تقسیم کردی‌شان به ضرب زور -
کاری از پیش نبردند
این دیگر منطق ریاضی بر نمی‌تابد
تقدیر تاریخ است

۲۰۰ روز

۲۰۰ روز است، دوستت دارم را
با حلقه‌ی سبزی که دور دستم می‌بستم
مخفی می‌کنم از شرم
۲۰۰ روز است یادم نیست ما بی‌شماریم
۲۰۰ روز است که نه خنده‌هایت را دیده‌ام
نه دنبال سخن‌ات گشتم
۲۰۰ روز است عاشقی را از یاد برده‌ام
۲۰۰ روز است دلتنگم
۲۰۰ روز است شاعر نیستم
و این شعری نیست که بسرایم
۲۰۰ روز است شعری ننوشتم
۲۰۰ روز است بغضم را
در گلو پنهان کرده‌ام
۲۰۰ روز است کسی به ملاقات
خانواده‌ها، مادران عزادار نیامده
۲۰۰ روز است که نه خنده‌های شیخ را می‌بینم
و نه نگاه شجاع میر را
۲۰۰ روز است که روز نیست
۲۰۰ روز است که خورشید
شرم دارد از تابیدن
۲۰۰ روز است که مردم
ـ این واژه‌ی ژنده‌ی مغلوب ـ
تنها مانده‌اند
۲۰۰ روز است که چشم‌ها خون می‌گریند
۲۰۰ روز است حواسمان انگار پرت باشد
از یاد می‌بریم زندگی کردن را
آشفته‌ایم و پرسان
۲۰۰ روز است که تنها صدایی‌ست مانده
و مزدوران مشغولند
تا صدا به صدا نرسد
اما باز
۲۰۰ روز دیگر هم که بگذرد
۲۰۰ روز دیگر هم نباشید
۲۰۰ روز دیگر هم که نتابد خورشید
ما سبز می‌مانیم
ما منتظر می‌مانیم
ما فریاد می‌کشیم
دوستتان داریم
۲۰۰ روز دیگر...
۲۰۰ روز...

زیباترین شعر شمائید

بهمن احمدی امویی
حسن اسدی زیدآبادی
محسن امین‌زاده
مهدی کریمیان اقبال
عماد بهاور
قربان بهزادیان‌نژاد
محمد داوری
امیرخسرو دلیرثانی
فیض‌الله عرب‌سرخی
ابوالفضل قدیانی
محمدجواد مظفر
محمدرضا مقیسه
عبدالله مومنی
کیوان صمیمی
عیسی سحر خیز
مسعود باستانی
علی عجمی
جعفر اقدامی
حشمت‌الله طبرزدی
النور خضری
کامران شیخی
سید ابراهیم سیدی
پ.ن: این مردان تعدادی از زندانیان سیاسی هستند که در اعتصاب غذا به سر می‌برند

دری وری

لاک‌پشتی که نباید حرف بزند
پست پیشتاز است

بر بال‌های مرغ‌آبی
خیانت رنگ آزادی می‌گیرد
و فریب
حقیقتی همیشگی‌ست

فریاد بزن لاک‌پشت پیر
من این بسته‌ آزادی را نمی‌خواهم
بگذار بارت به مقصد نرسد

مسعود باستانی

عکسی از مسعود باستانی در دست‌های مهسای نازنین
سرش را نکوبید
که سرسخت‌تر از این‌هاست

۱١۱

شعری نمی‌توانم بنویسم
وقتی که زن
در خون خود خوابیده باشد
در بستر خشونت خیابان
و مرد اسلحه کشیده باشد
و مثل سیگار
دودش را به هوا
فرستاده باشد

۱١٠

آن‌ها در زندانی هستند
کوچک
و وقت هواخوری کمی دارند
و مرخصی ندارند
بازجویی می‌شوند
و شکنجه می‌شوند
آن‌ها
زندانیان سیاسی هستند
در زندان‌هایی کوچک
بیشمارند
و ما
بیرون زندان‌ها
در زندانی بزرگ‌تر
در میهن‌مان

در پاسخ امیدهای الف. بامداد

این پر آزار
گند جهانی‌ست
متعفن از بیداد
آری آقای شاعر
شعر نجات جهان که هیچ
هیچ هم نیست

امید
مضحکه‌ی دلقکی است مغموم
معتاد افیونی که
دروغ‌های همیشگی‌اش را هم از یاد برده است

نه عشق و نه آینده
وقتی ایمان مرده باشد و امید نباشد
دیگر نه ترانه‌های شاد
و شعرهای عاشقانه به گوشم نمی‌رسد
تنها آوای توحش محتوم مرگ‌آوران است که مانده
می‌ماند
و خواهد ماند

آری آقای شاعر
به آوای تو که چراغ راه را
نوید امید‌واری‌ام می‌داد
باور ندارم
و می‌دانم امیدی نیست دیگر

لطفاً فقط گور مرا نشان دهید
آخر نشانی آن‌را هم گم کرده‌ام

شعر ِ پس از حذف یارانه‌ها

با بنفش ِ سرخ که زرد می شود
آبی را که بخار است و هنوز
آبی را که ریخته پشت ِ مسافری که هنوز
نرفته جایی تا برگردد
برگردنش بنفشی که سرخ
آویزم
می‌ریزم
زرد می‌شوم که از من است
این سرخی آتش ِ نفرت
که بر من است
شعر و شعار و وقاحت که در تنت
آویخته گردنبندی
که نه سرخ
سرخی که زرد
بنفش بود
و نبود

104

روز نو
زیبا نیست
در غیاب انسان
نوروزی
نیست
در زندان

در زاد روز سهراب اعرابی

دنیا که آمدی
سه آفتاب
از ماه آخر زمستان
افتاده بود
برف‌ها آب می‌شد
جوانه‌ای می‌رست
اما هنوز
دنیا
چیزی کم داشت
ما زمستان چشیده‌ایم
حالا تو همانطور جوان مانده‌ای
در تصویری بر دیوار
و ما پیر می‌شویم
با امید بهار
چه آرام آمدی
با مژده‌ای
که: سرما می‌گذرد
بهار در راه است
و چه زود رفتی
با گلوله‌ای
و بر یک پوستر
بازگشتی
اما جاودانه ماندی
در تمام بهارها

این شعر برای بار نخست به همت این وبلاگ منتشر شده است

ماندن

چرا فرار کنم؟
سنگ به سقوط می‌خندد
و سگ‌های هار آزاد آزادند
چرا فرار کنم؟
هوا اگر پس است، باشد
سهم من از زایمان مادرم، ماندن است
و زیستن
میان زمستانی که تمام نمی‌شود
چرا فرار کنم؟
وقتی...
دیگری است که می‌ترسد
و ترسش را
به من پارس می‌کند
که مثل سنگ
خودم را بسته‌ام به زندگی
و در آرزوی دست کودکی و حوض آب
عطشناک خیال و خواب‌های خوش
سقوط را به تمسخر گرفته‌ام.

سقوط اثر رضا بانگیز

تحریریه‌ی اوین

سهم یارانه من را می شود یک پتو بخرید برای مسعود باستانی، چایی بخرید برای ساسان آقایی، دو سیخ کوبیده برای کیوان مهرگان، قرص سر درد برای رضا تاجیک و یک بالاپوش گرم برای نسرین وزیری؟ می شود؟
تقدیم به روزنامه نگاران زندانی، که بیگناه ترین بیگناهان هستند
مسعود باستانی سردش است
زمستان دره‌ی اوین آخر
سردتر است
برایش پتویی می‌خریم
بیشتر
نمی‌خواهد و بی‌نیاز است

ساسان آقایی سیگار نمی‌کشد
حرف مفت نمی‌زند
چایی می‌خورد فقط مرتب
برایش چایی می‌بریم
از لاهیجان سبز
تا دره‌ی سرد و یخ بسته‌ی اوین

کیوان مهرگان
فرزند ایران
کوبیده‌های خیابان بهار را دوست دارد
خاطره‌ای مطبوع تا بگذرد این زمستان اوین
برایش کباب می‌بریم

نسرین وزیری مقاوم است
می‌دانیم
قبای افتخاری می‌خواهد
یک بالاپوش گرم
تا آخر این زمستان

ما یاران جا مانده
جدا مانده
افسوس نمی‌خوریم
تنهایی سخت است
اما
یاران ما هم تنها نیستند
قلب کشوری با آن‌هاست
با روزنامه نگارهای زندانی
بهمن و عماد و علیرضا و بهرنگ و رضا
مهدی و محمد و علی و مهسا
احمد و خلیل و مصطفا
عیسا و منصوره و ماشالله
آروین و مزدک و کیوان و پریسا
سعید و روزبه و نادر و کوهیار
بدری و جواد و حسین و شیوا

یاران ما
تنها نبوده و نیستند
برایشان امید می‌بریم و عشق
از ایران همه‌ی ایرانی‌ها
تا سیاه دره‌ی سرد اوین

می‌دانی مهدی جان
و تو می‌دانی...

این شعر برای نخستین بار در سایت تا آزادی روزنامه‌نگاران زندانی درج شده است.

افسانه

برای امید منتظری، به پاس درك والایش از انسان

دورتر از فاصله‌ای كه انگشتان بر پیشانی نشان می‌دهند
پرده گشوده می‌شود
درون سینه‌ام، جای قلبی نشسته‌ای كه می‌خواست
دلتنگ جای خالی‌ات شود
تو بازگشت به گذشته‌ای
تیری كه قلب من‌را شكافت.
افسوس، كاغذی نبود، افسانه‌ای بسرایم
بازیگری نبود، پرده كه گشوده شد
رفته بودی و مرده بودم
از تیری كه رها كردی
به كار دیگری نمی‌آمد
تا نمایش شروع نشده
من مرده باشم و تماشاچیان كف بزنند و بروند
و هیچ‌كس نبیند خونی كه روی صحنه ریخته واقعی است.
مثل تاریخ خورشیدی این تیر
نمی‌توانست مال هملت باشد.
نگفته بودم، زهر برای گفتن كم بود
با چشم‌های باز هم
اما اسفندیاری نبود
نشانه‌ای كه دیده، ندیده‌ پیشتر
تنها شبیهی سایه وار و سنگین
پیش از آن‌كه پرده گشوده شود
به افق نمایش نماز می‌خواند
و انگشتانم بر پیشانی، تو را می‌جستند.

نام بزرگ انسان

برای عروج حضرت آیت‌اله العظمی منتظری
باران
بارانی نبود
ابر
ابری نبود
آفتاب
آفتابی نبود
خاک
خاکی نبود
تو اگر نمی‌آمدی
سجده‌ات نبود اگر
به آن که بزرگ‌تر است
نه خدای سامری

فریاد نزد
قهرمانی نبود
ستایش نمی‌شد
انسان بود
نمونه‌ی نام بزرگ انسان
چرا که جهان
آفریده شده بود تا افتخار بیافریند
آن مرد بود
نه آب و نه ابر و نه آفتاب و نه خاک
این افتخار را نداشتند
نامی که مرد داشت
منتظری
منتظری
منتظری
منتظری